برداشته و به مازندران برده در دامان آقا رستم پادشاه مازندران انداخته بگويد كه نواب گيتى ستان مىفرمايد كه چون شما عرض نموده بوديد كه دست من است و دامان شاهى بيگ خان ؛ چون دست شما به هر حال به دامان شاهى بيگ خان نرسيده ، اينك دست شاهى بيگ خانست و دامان شما ! اين سخن را بگويد و مراجعت نمايد .
چون قزلباش اين سخن را شنيدند ، هيچ كس ارادهء اين امر نكرده جواب عرض ننمودند ، كه ميرزاى محمد طالش از جاى جست و عرض نمود كه ما در روز اول خروج مبارك ، جان خود را از روى صوفىگرى فداى مرشد كامل نموده شب و روز در آرزوى اين نشستهايم كه شايد به مراد خود فايز « 1 » گرديم ؛ هر گاه مقرر فرمايند ، بنده منت به جان خود گذاشته اين خدمت را چنان به تقديم رسانم كه چون به سمع مبارك اشرف برسد ، تحسين فرمايند « 2 » .
نواب كامياب فرمودند كه دغدغه مكن ان شاء اللّه تعالى تو با صحت و سلامت به خدمت نواب همايون ما خواهى آمد .
ميرزا محمد عرض نمود كه هر گاه اميد حيات و مراجعت به خدمت مرشد كامل است ، مىخواهم كه نواب كامياب ، ماديان منصور بيگى را درين سفر شفقت به كمترين فرمايند كه ديگر آرزوئى ندارم .
آن حضرت فرمودند كه هر گاه مضايقه نمايم [ 255 ] خواهند گفت كه هر گاه اميد حيات درين سفر مىشد ، چرا مرشد كامل ماديان را عنايت نفرمودند ، البته درين سفر كشته خواهيم شد . به هر حال ماديان را ما درين سفر به شما شفقت فرموديم و نواب همايون ما يك تار موى شما صوفيان يك رنگ را بهتر از هزار مثل اين ماديان مىدانم .
ميرزا محمد به خاك افتاده تمامى قزلباش زبان به دعا و ثناى آن حضرت
هامش
( 1 ) - اصل : فايض .
( 2 ) - اصل : بر سيد تحسين فرمودند .