خان به سپاه اوزبك گفته كه مبادا محمد تيمورخان را به قتل رسانيد « 1 » ، نهايت چند نفر از سپاه او را به قتل آوريد كه شايد او ترسيده روانه شود .
پس سپاه اوزبك از جاى درآمده « 2 » روى به او نهادند كه محمد تيمور خان با ريشسفيدان گفت كه در باب جنگ كردن شما چه مىگوئيد ؟
ايشان دانستند كه او ترسيده است ؛ گفتند كه شما مادر خود را آزرد [ ه ] مسازيد ، چنين بدانيد كه او را قزلباش برده است ، خصوصا عبيد خان كه جوان شجاع و كارآمدى است . القصه ريشسفيدان محمد تيمور خان [ 254 ] با عبيد خان صلح داده ، و محمد تيمور خان سپاه را برداشته به جانب سمرقند روانه گرديد .
و عبيد خان با مقل خانم گفت كه بيا به عيش و عشرت مشغول شويم و به صحبت مشغول گرديدند .
اما نواب گيتى ستان به امراى عظام فرمودند كه در وقتى كه نواب همايون ما با جاه و جلال [ به ] ارادهء تسخير خراسان ، در دامغان نزول اجلال فرموده - بودند ، كس به نزد آقا رستم ، پادشاه مازندران فرستاده بود كه سپاه خود را برداشته درين سفر در ركاب ظفر ورود بوده ، چون شاهى بيگ خان را از ميان برداشته ، ايالت كل مازندران را به تو ارزانى خواهم داشت ؛ او در جواب گفته بود كه ما را آن قدرت نيست كه با پادشاه تركستان جنگ توانيم كرد ، و ما پادشاه ايران را نمىشناسيم ، دست ماست و دامان شاهى بيگ خان . چون كس نواب همايون ما مراجعت و پيغام را عرض نمود ، اراده نموده كه مراجعت كرده و به مازندران رفته او را به جزا رساند ، چون ارادهء تسخير خراسان و به دست آوردن شاهى - بيگ خان بود ، او را واگذاشته روانه گرديد . به هر تقدير حال يك جوان قزلباش صوفى يك رنگ مىخواهم كه انديشه از حشمت و بزرگى آقا رستم ديو ، پادشاه مازندران « 3 » و كركسان سپاه او ننموده و دست بريدهء شاهى بيگ خان را
هامش
( 1 ) - اصل : بقتل آورده بقتل رسانيد .
( 2 ) - اصل : درآورده .
( 3 ) - اصل : مازندران انداخته و .