هر چند عبيد خان نرمى و ملايمت مىكرده نمىخواست كه او دلگير شود ؛ او تندى مىنمود كه آخر عبيد خان گفت كه مادر تو ، بانوى كل تركستان است و اختيار خود دارد و در فراز برج قلعه نشسته و شما را مىبيند . كس به نزد او بفرستيد ؛ اگر شوهر مىخواهد ، من او را عقد بستهام ، و اگر فرزند مىخواهد بيايد به پيش شما .
محمد تيمور خان ، غلام خود را به نزد مقل خانم فرستاد كه مثل من فرزندى داريد ديگر شوهر به چه كار تو خواهد آمد ؛ زنهار كه ما را بدنام نكرده خود را به من برسان .
غلام به خدمت مقل خانم آمده سجده نموده پيغام گذرانيده ، مقل خانم گفت كه به فرزندم بگوى كه عبيد خان اگر مرا از قلعهء مرو بيرون نمىآورد ؛ شيخ اغلى مرا به مهترى مىبخشيد . از براى نام و ننگ اين كار كرده ، چون چنان حقى بر تو ثابت كرده و ناموس تو را از دست دشمن بدر آورده ؛ حال مروت مقتضى آنست كه بگذاريد كه من با او بوده باشم . چون عبيد خان مرد كاردانى است ، للهء تو بوده تو را پادشاه تركستان سازد . البته اين خيال مكنيد كه خوب نيست .
غلام مراجعت نموده آنچه گذشته بود به خدمت محمد تيمور خان عرض نموده ، كه او در غضب شده غلام را به قتل آورده .
عبيد خان چون كه نمىخواست كه جنگ واقع شود ، به درون قلعه رفته به نزد مقل خانم آمده بىدماغ نشست . مقل خانم گفت كه چرا بىدماغ شدهاى ، بفرماى تا او را به قتل آورند . عبيد خان شرمنده « 1 » شده هيچ نگفت ، كه مقل خانم فرياد برآورد كه هر كس سر محمد تيمور را از براى من بياورد ، جلدوى « 2 » به وى خواهم داد و سپاه اوزبك چون نام انعام شنيدند ، از جاى درآمده بودند ، كه عبيد -
هامش
( 1 ) - اصل : شرمانده .
( 2 ) - بالضم بمعنى انعام و صله و عطا ، و اين لفظ تركى است و بالكسر نيز آمده . ( آنندراج ) .