مركب جهانيده غريق بحر فنا شدند .
القصه شاهى بيگ از واهمهء تيغ نواب همايون ، خود را در ميان آن شورهزار انداخته با مركب فرو رفت . نواب گيتى ستان رسيده و مهميز به گردهء ماديان منصور - بيگى آشنا گردانيده كه خود را به شاهى بيگ خان برساند ، كه آن مركب روى - مبارك بافر است ، چهار دست « 1 » و پاى را بر زمين محكم گردانيده چون ستارهء قطب از جاى نمىجنبيد و آن حضرت هى بر آن مىزد ، كه از عقب صدائى شنيد كه يكى [ 249 ] مىگفت كه پيش مرويد كه سر در خطر است ! چون نگاه كردند كسى را نديدند .
اما شاهى بيگ خان با مركب چنان فرو رفته بود كه همين گردن او و گوش مركب مىنمود . پس آن حضرت با خود گفت كه خداوندا اين همان جباريست كه در روى زمين هيچ كس را موجود نمىدانست و روزگار او را در چنين گرداب بلا انداخته است . پس در آن وقت شاهى بيگ خان خود را روباه حقيرى ديد كه در ورطهء بلا گرفتار گرديده و آن حضرت را چون شير شرزه مشاهده نمود .
اما نواب كامياب ديد كه مهتر عادى ، مهتر ماديان منصور بيگى آمده است فرمودند كه اى مهتر عادى تو كجا بودى كه به اين جا آمدى ؟
مهتر عرض نمود كه بنده استرى سوار شده و به جنگگاه آمده بودم كه شايد كسيبى به دست آورم كه ناگاه صدائى به گوشم رسيد كه اى مهتر عادى خود را به نواب گيتى ستان برسان . چون آن صدا را شنيدم ، دست از مركب برداشته احوال پرسيدم كه نواب همايون از كدام طرف رفته ، مرا نشان دادند به اين طرف آمدم و چون از دور علامت تاج مبارك را ديدم به خدمت آمدهام .
آن حضرت فرمودند كه به چه نحو اين سگ را بيرون خواهى آوردن ؟
مهتر عرض نمودند كه كمند دارم به گردن او انداخته بيرون خواهم آورد .
هامش
( 1 ) - اصل : و دست .