كردند .
اما شاهى بيگ خان با مقل خانم حرم خود ، در بالاى برج نشسته تماشاى يورش قزلباش مىكردند كه در آن وقت ديدند كه گردى برخاسته « 1 » چون نزديك رسيد ، جوان قزلباشى را مشاهده كردند كه خود را به كرباس پيچيده چون داخل اردوى معلى گرديده ، او را به خدمت نواب اشرف برده در ساعت شخصى آمده به نزد سپاه قزلباش كه روى به قلعه آورده بودند ، ايشان را به سرعت تمام بر - گردانيده به خدمت نواب كامياب برده ، چون لحظهاى گذشته همگى برگشته به خيمههاى خود رفتند . پس شاهى بيگ خان با مقل خانم و جان وفا ميرزا گفته كه عجايب شورشى در ميان سپاه قزلباش افتاده .
جان وفا ميرزا گفت كه جاسوس در ميان اردوى قزلباش هست و خبر خواهد آورد . و بعد از ساعتى ايلچى به دروازه رسيد كه من فرستادهء نواب اشرفم .
پس دروازه را گشوده ايلچى را به خدمت شاهى بيگ خان آورده و ايلچى كرنش نموده گفت كه :
نواب گيتى ستان دعا مىرساند و مىفرمايد كه در اين وقت خبر از تبريز به سمع همايون ما رسيده كه سلطان ابراهيم ميرزا سر مخالفت برافراشته ياغى گرديده « 2 » و ما را ممكن نيست كه بيش از اين در پاى اين قلعه بمانيم ؛ هر گاه نواب خان جنگ را آماده است ، از قلعه بيرون آمده آنچه تقدير شده به عمل آيد و الا چون سپاه نصرت دستگاه همايون ما به ايلغار روانه خواهند شد ، شرط مروت و انصاف اين است « 3 » كه به منع سپاه خود درآمده نگذارند كه ما را تعاقب نمايند كه هر آينه ممنون خواهيم بود و من بعد ما را با شما جنگى نيست و آنچه دستور كه در زمان سلطان حسين ميرزا بوده كه از پل كرپى « 4 » به اين طرف تعلق به شما
هامش
( 1 ) - اصل : برخواستند .
( 2 ) - رجوع به تعليقات كتاب شود .
( 3 ) - اصل : انصاف نيست .
( 4 ) - اصل : يول كرپى .