چون ميرزا محمد طالش به پابوس مشرف گشته ؛ آن حضرت فرمودند كه نواب همايون ما شما را به امرى كه مقرر كردهايم شما خود سر به امر ديگر مبادرت نموديد بىنسبت است ! ميرزا محمد از خجالت سرى فرود آورده . و از آنجا روانه گرديده چون در پاى قلعهء دامغان نزول اجلال فرمودند ، رستم بهادر با دوازده هزار نفر كه در قلعه بودند به قلعهدارى درآمده و حضرت ظل اللهى فرمود كه سپاه ظفرپناه قزلباش دور قلعه را گرفته محاصره نمايند و سيبه نيز شروع كرده در كار بوده باشند . و سپاه قزلباش نيز در كار سيبه مردانگى مىنمودند و اوزبك نيز بعضى از اوقات به سيبه آمده جنگ مىكردهاند . آخر كار بر محصوران تنگ گرديده شبى با رستم بهادر با مهدى خواجه خالهزادهء شاهى بيگ خان با چند نفر از راه سيبهء دده بيگ قورچىباشى فرار نموده روانه گرديدند ، كه مردم سيبه خبر گرديده و سه نفر از سپاه اوزبك را گرفته به خدمت قورچىباشى آورده و ايشان فرار رستم بهادر و مهدى خواجه را عرض نمودند كه قور [ چى ] باشى گفت كه واويلا ناصوفىگرى به ما روى داده و كشته خواهيم شد ؛ و در همان ساعت از عقب رستم بهادر و مهدى خواجه روانه گرديد .
و چون اين خبر به دورمش خان رسيده بود ؛ گفت كه هر گاه مهدى خواجه از ميان بدر رود ، قورچىباشى بىاعتبار خواهد شد ؛ او نيز سوار شده روانه گرديد ، چون بر سر دو راه رسيده بود ، ديد كه اوزبك از راه ديگر رفته با خود گفت كه اوزبك پى گم كردهاند . دورمش خان از راهى كه اوزبك رفته بودند به ايلغار روانه گرديد ؛ چون يك فرسخى مزينان « 1 » رسيدند ؛ به سپاه اوزبك برخورده بود ، كه رستم - بهادر فرار نموده از پيش بدر رفته و مهدى خواجه را [ 229 ] دورمش خان گرفته مراجعت كردند كه در عرض راه قورچىباشى را ديده و مهدى خواجه را به او سپرده روانه شدند و در اول روز قورچىباشى مهدى خواجه را به خدمت حضرت
هامش
( 1 ) - اصل : مزنيان .