گرديدند ؛ آن حضرت نيز به اقبال و دولت در دار السلطنت تبريز كوچ فرموده و عازم سفر خير اثر خراسان گرديدند .
اما خليل آقا و تاجلو بهادر چون به منزل پل كرپى « 1 » رسيده بودند ؛ خليل آقا ديد كه بياقو بهادر با سيصد نفر اوزبك در آنجا نشستهاند . خليل آقا با خود گفت كه آمدن اوزبك در اين جا خالى از مكر و تزوير نخواهد بود . از تاجلو بهادر احوال پرسيده او گفت كه اگر چه من خبرى ندارم ، اما ظاهرا خان ايشان را به راهدارى فرستاده باشد .
چون شب شد ، خليل آقا از راه طويله آمده خود را به اوزبكى رسانيده و دست به قبضهء شمشير كرده گفت كه از تو يك سخن مىپرسم هر گاه راست گفتى اين مشت اشرفى را به تو خواهم داد و الا تو را به قتل خواهم آورد .
[ اوزبك ] چون نام اشرفى شنيد ، گفت بگوئيد . خليل آقا گفت كه راست بگو كه شما در اين جا به چه كار آمدهايد ؟ اوزبك گفت كه شاهى بيگ خان با چهل هزار كس به جنگ غور و غرجستان و بلوك تيمورى رفته و شكست يافته ، از چهل هزار كس چهارده هزار باقى مانده و از آنجا فرار نموده داخل هرات گرديده و گفت كه مبادا جاسوس اين خبر را به شيخ اغلى برساند ؛ بنا بر اين بياقو بهادر را سركرده نموده فرستاده كه مانع شده نگذارد كه كسى از خراسان به عراق عبور نمايد .
چون اوزبك اين خبرها را گفته ؛ خليل آقا او را به قتل آورده چنان به جاى خود آمده بود كه هيچ كس خبردار نشده و در همان شب اين حكايت را عريضه نوشته و شاطر خود را از راه بيابان به خدمت نواب ظل اللهى روانه نمود و شاطر در قزوين عريضه را به نظر كيميا اثر رسانيده و حضرت ظل اللهى از قزوين كوچ فرموده روانهء طهران گرديدند .
هامش
( 1 ) - اصل : يول كوپرى .