كردن . چون نزديك شهر رسيده [ 222 ] بودند و مردم آن سپاه را ديدند سر بسوى آسمان كرده به مناجات درآمدند كه در اين وقت حق ترحم به احوال ايشان فرموده از جانب عراق گردى عظيم بلند گرديده و پنج علم نشانهء پنج هزار نفر نمودار گرديده و چون سلطان ابراهيم ميرزا و حسن بيگ حلواچى اغلى سپاه اوزبك را ديده بودند خود را بر آن سپاه زده جان وفا ميرزا نيز از جاى در آمده - بود . و موسى بيگ چون سپاه قزلباش را ديده ، او نيز با سپاه از قلعه بيرون آمده و ريختند در سپاه اوزبك و جمعى را به قتل آورده بودند كه جوان قزلباشى از طايفهء قاجار به جان وفا ميرزا رسيده و به ناشناخت نيزه در كمر زنجير او بند كرده و او را از خانهء زين برداشته بر زمين زده و از روى اسب جستن نموده بر روى سينهء او نشسته خواست كه سر او را از قلعهء بدن جدا سازد كه جان وفا ميرزا گفت كه اى جوان از براى رضاى حق تعالى كه مرا به قتل مياوريد كه جان وفا - ميرزا سردار اين سپاهم . آن جوان چون نام او را دانسته دست او را بسته روانه گرديد .
اما چون سپاه اوزبك از گرفتارى جان وفا ميرزا خبر يافتند ، شكست يافته مال و اسباب و خزانه را به جاى گذاشته فرار نموده به جانب كرمان روانه گرديدند .
اما مردم يزد تمامى فرياد و فغان برداشته مىگفتند كه مال و فرزند و دختر و پسر ما را اوزبك بردهاند و سلطان ابراهيم ميرزا فرمودند كه در اين وقت فرياد چه مصرف و چه معنى دارد ! بايد شكر و سپاس جناب بارى را به جاى آورده و هر كس مال و فرزند مىخواهد از ما بخواهد . و جان وفا ميرزا [ را ] در يزد به شاه نعمت اللّه سپرده و خود با سپاه نصرت شعار از عقب سپاه اوزبك روانه گرديدند .
اما مردم كرمان از دست سپاه اوزبك عاجز گرديده و آن سپاه بىبنياد ،
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 333
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٣٣