وعده از خاطر او محو گرديده به صحبت مشغول گرديد . و جان وفا ميرزا كس به نزد قوشقر بهادر فرستاده بود كه وجه را گرفته بيائيد . او در جواب فرستاده كه مال از نقد و جنس بسيار آوردهاند اما تمام نشده ، بعد از آن كه به اتمام رسد خواهم آمد . و باز كس بياقو بهادر آمده جان وفا ميرزا در جواب نوشته بود كه اين همه اضطراب ندارد و درين ملك كسى نيست و شيخ اغلى در ولايت آذربايجان مىباشد تا كومك او مىرسد ما به خراسان رسيدهايم خاطر جمع بوده باشند .
چون جواب بياقو بهادر رسيد ، او كهنه سپاهى بوده و در خدمت پادشاهان جنگها كرده خصوصا در زمان سلطان ابو سعيد ، با حسن پادشاه جنگ كرده زينها خالى كرده بود ، و دانست كه سپاه قزلباش خواهد آمد و بودن در آن ولايت صرفه ندارد . باز كس به نزد جان وفا ميرزا فرستاده كه شما در خياليد ! البته به زودى روانه شويد كه ماندن بىصرفه خواهد بود . و جان وفا ميرزا نيز كس به نزد قوشقر بهادر فرستاده كه آنچه حاضر شده برداشته بيائيد . و قوشقر بهادر نيز با شاه نعمت اللّه آغاز تشدد نموده كه شاه نعمت اللّه باز پانصد تومان از براى قوشقر بهادر آورده گفت كه مردم زر نقد ندارند بايد كه قرض كنند ، شما به نزد جان وفا ميرزا رفته و شروع در گفتگو كرده . چون ملازم بياقو بهادر حاضر بود و جان وفا ميرزا نمىخواست كه او اين سخنها را بشنود لا علاج شده گفت كه چنان باشد .
پس قوشقر بهادر به شهر آمده به شراب خوردن مشغول گرديده ، كه روز ديگر باز جان وفا ميرزا كس فرستاده قوشقر بهادر شاه نعمت اللّه را تهديد « 1 » نموده ؛ عذرها آورده گفت كه على الصباح كارسازى خواهم كردن . و جان وفا ميرزا روز ديگر تمامى اسيران را بار كرده گفت كه امروز رافضيان به ما وعدهء زر كردهاند هر گاه بدهند روانه خواهيم شدن و الا يورش انداخته تمامى مردم اين شهر [ را ] قتل عام خواهم
هامش
( 1 ) - اصل : تحديد .