كرد . اين قدر اين شيطان صفت را وسوسه كرد كه شاهى بيگ خان به غضب « 1 » آمده قسم ياد نمود كه هر كه ازين طايفه به دست نواب ما افتد و به قتل نياورم دشمنى با چار يار باصفا كرده باشم و به اين قسم جمعى كثير از بزرگان جغتاى را به قتل آوردند .
القصه شاهى بيگ خان كوچ فرموده چون به حوالى شهر هرات رسيد ، فرمود كه به هر دستورى كه مردم سپاه و رعيت استقبال سلطان حسين ميرزا كردهاند ، از آن قرار استقبال نمايند . پس مردم هرات از سپاهى « 2 » و رعيت ، تمامى از شهر بيرون آمده و دو طرف صف كشيده ايستاده بودند و سلطان حسين ميرزا را تختى بود كه آن را چند رأس اسب و استر و گاو مىكشيدند و آن تخت را بساط عيش نام نهاده كه در ميان آن اقسام سازندهها و نوازندهها و قوالان و بادههاى ناب و ساقيان سيمين ساق در بالاى آن تخت گذاشته صحبت مىداشتند و آن تخت روان را با اين كيفيت پيشاپيش سلطان برده و سلطان عيشكنان با شعرا و ندما و حكما صحبت داشته داخل مىگرديد و درين وقت آن تخت روان به دستور زمان سلطان - حسين ميرزا از شهر بيرون آورده ، چون شاهى بيگ خان آن وضع را مشاهده نموده او را بسيار خوش آمده و تحسين نمود و با خود مىگفت كه روزگار ، بى تعب و جنگ اين چنين پاى تختى به دست ما انداخته « 3 » آيا اجل مهلت خواهد داد كه دو روزى « 4 » به كام دل عيش نمائيم ، يا اين كه دشمن قوى دستى بهم خواهد رسيد كه ما را آواره خواهد كردن ، كه در اين وقت طفلى شروع به خواندن اين رباعى نموده بود كه شاهى بيگ خان با خود نيت تفأل نموده متوجه گرديده فرمودند كه مردم خاموش باشند كه تمام مردم را نفس در قفس « 5 » پيچيده بود كه آن طفل اين رباعى را خواند :
هامش
( 1 ) - اصل : عقب .
( 2 ) - اصل : ساهى .
( 3 ) - اصل : انداختند .
( 4 ) - اصل : كه درزوى .
( 5 ) - اصل : از قفس .