پرده آمده به آن مرد گفتند كه هر سخن كه دارى عرض كن كه بيگم به عقب پرده تشريف دارند . آن مرد سجده نموده عرض كرد كه بنده يكى از نمك پروردههاى نواب بيگم بودهام و هستم و حال از يك فرسنگ راه به خدمت آمدهام . القصه آنچه از بياقو بهادر شنيده بود به خدمت بيگم عرض نموده ، آه از نهاد بيگم برآمده فرياد و فغان برآورد كه آن مرد عرض نمود كه حال وقت تنگ گرديده و فرياد شما بىفايده است علاج خود بكنيد كه به دست اوزبك گرفتار نشويد .
آن دو خاتون برج عصمت فرمودند كه مگذاريد كه چشم بياقو بهادر به نعش ما افتد و وصيت فرمودند كه ما را در جائى كه خود مقبرهء ما تعيين نمودهايم دفن كنيد . و قدرى جواهر به آن مرد داده بعد از آن هر دو خاتون خود را بخنجر هلاك ساخته و اهل حرم فرياد و فغان برآورده بودند .
اما بياقو بهادر به مدرسه رفته و از آنجا احوال را معلوم نموده چون به در حرمسراى ميرزا رسيده بود كه صداى فرياد و شيون شنيده ، احوال پرسيده آنچه گذشته بود مردم به او گفته بودند كه بياقو بهادر سراسيمه شده گفت كه شاهى - بيگ خان مرا به قتل خواهد آورد ، مگر اينكه بگويم كه جاسوس از جنگ گاه پيش از آمدن من خبر آورده بود و ايشان چنين كارى كردهاند . پس خبر فتح و آمدن شاهى بيگ خان را به مردم هرات گفته و مراجعت نموده و آنچه خود خيال كرده بود به خدمت شاهى بيگ خان عرض نموده و خان تأسف [ 203 ] بسيار خورده كه جانى بيگ سلطان گفت كه سپاه جغتاى را سينه با ما صاف نخواهد شد و ما چندين سال پادشاهى كل تركستان را به اين طايفه دانستيم ديد ، و حال آنكه « 1 » نوبت دولت به اولاد چنگيز خان رسيده است ، گوش ايشان از شنيدن كوس دولت ما كر گرديده است . و هر گاه بتوانند به هر نحو كه بوده باشد شما را هلاك خواهند
هامش
( 1 ) - ظ : كه .