حسين ميرزا را با گوهرشاد « 1 » بيگم دختر او در محافهء زرنگار نشانيده به استقبال نواب ما بياورند .
بياقو بهادر دويست نفر برداشته به سرعت تمام روانه گرديد . هنوز خبر فتح شاهى بيگ خان و فرار ميرزايان به هرات نرسيده بود كه بياقو بهادر به - دروازهء هرات رسيده [ 202 ] از شخصى احوال حرم سلطان حسين ميرزا [ را ] پرسيده .
گفت كه شما را با حرم چه كار است ؟
بياقو بهادر گفت كه ما [ را ] رجوعى هست . آن مرد گفت كه شما زور كنيد « 2 » و دشمن ؛ تا راست نگوئيد به چهار يار باصفا قسم كه نشان نخواهم دادن ، بلكه از براى شما فتنه خواهم ساخت .
پس بياقو بهادر گفت كه شاهى بيگ خان ما را فرستاده است كه خبر فتح او را به مردم هرات رسانيم و حرم و دختر را برداشته به استقبال شاهى بيگ خان روانه شويم .
آن مرد گفت كه مگر پسرهاى سلطان كشته شدهاند ؟
بياقو بهادر گفت بلى . بعضى كشته شده و بعضى فرار نمودهاند .
پس آن مرد چون يكى از نمك پروردههاى گوهرشاد « 3 » بيگم بوده راه مدرسه را به بياقو بهادر نشان داده خود را به سرعت تمام به در حرم سلطان رسانيده گفت كه اى ياران مرا به زودى به عقب پردهء حرم برسانيد كه سخن ضرورى دارم و هر گاه اندك تغافل نمائيد وقت از دست مىرود .
آن مرد را به عقب پرده آورده به خدمت بيگم عرض نمود [ ند ] كه چنين مردى آمده و مىنمايد كه سخن ضرورى دارم بايد كه خود عرض كنم . بيگم به عقب
هامش
( 1 ) - اصل : شاه . و رجوع شود به حاشيهء صفحهء 266
( 2 ) - اصل : زور نكنيد .
( 3 ) - اصل : شاه .