اى برادران به بالا بيائيد . و مركب مىدوانيد و امير ذوالنون ديد كه نزديك شده كه از ميان بدر رود كه كمان در ربوده و تيرى در او پيوسته چون شست كند ، چنان بر مهرهء پشت او زد كه سر پيكان از سينهء او بدر رفت سرنگون از اسب درغلطيد .
امير ذوالنون مراجعت كرده به لشكرگاه خود آمده ديد كه هر يك از سپاه او سرى را از خصم بر نوك نيزه كرده در برابر نگاه داشتهاند . اما چون نگاه به اردوى ميرزا كرده ، ديد كه هيچ كس پيدا نيست غضب بر او مستولى شده به جوانى از سپاه خود گفت كه به نزد اين ميرزاى بىسعادت رفته بگو كه هر گاه امروز سوار شويد گوى از ميدان دولت خواهيد ربود و الا على الصباح كه آفتاب تابان بلند شود ، سر شما نيز از شما جدا خواهد بود . اگر پادشاهى خراسان و تركستان را مىخواهيد ، سوار شده بيائيد كه هنوز از دور نمايان شده باشيد كه كه شاهى بيگ خان فرار خواهد نمود . او را ان شاء اللّه تعالى به دست آورده به قتل خواهيم رسانيد ! البته سپاه را برداشته بيائيد .
چون فرستادهء اول رسيد ، ميرزا جواب گفت كه آن مرد ارغون « 1 » را بگوى كه تو اين شجاعت را از كجا بهم رسانيدى كه پيش دستى نموده در برابر شاهى - بيگ خان رفته جنگ كنيد ، بلكه ما فردا به صلح قرار مىداديم ؛ برويد بگوئيد كه ما از شما جنگ نمىخواهيم ، برگرديد !
چون فرستاده آمده جواب آورد ، باز امير ذوالنون [ كس ] فرستاده كه من برادر شاهى بيگ خان را به قتل آوردهام و او هراس برداشته احتمال دارد كه همين كه ميرزا سوار شود ، او فرار نمايد .
باز فرستاده [ آمد ] و عرض نمود كه ميرزا فرمودند كه حال وقت عصر
هامش
( 1 ) - اصل : اذعام . و اين كلمه در بقيهء صفحات نيز به همين صورت است و بدون اشاره در پاورقىها اصلاح خواهد شد .