و چون خبر آمدن بابر پادشاه به شاهى بيگ خان رسيد ، به جانى بيگ سلطان گفت كه اى برادر ، بابر پادشاه مردى است شجاع و كاردان و سپاه بسيار دارد ، حال بايد از اين جاى حركت و مراجعت نمود ، چون بابر پادشاه و بديع الزمان بيايند كه ما رفته باشيم ، ايشان نيز بر خواهند گرديد و ما سپاه را برداشته خواهيم آمد و بلخ را گرفته به شما خواهيم سپرد ؛ و او نيز مراجعت كرده و از اين حرف راضى گشته .
اما چون [ 192 ] بديع الزمان ميرزا داخل بلخ گرديد و مراجعت شاهى - بيگ خان را شنيد ، دادن بلخ را به بابر پادشاه پشيمان شده . بلخ را به على جان بيگ ولد محمد باقر ديوان بيگى داده ، خود به جانب هرات روانه گرديد .
چون اين خبرها را جاسوس به شاهى بيگ خان رسانيده بود ، بعد از سه ماه [ با ] سپاه عظيم به اتفاق جانى بيگ روانه بلخ شدند . چون به كنار آب جيحون رسيدند ؛ جاسوسان خبر به جهت بديع الزمان ميرزا آورده ، ميرزا مضطرب گرديده باز نامه به خدمت بابر پادشاه نوشته كه ديگر باره شاهى بيگ خان بر سر بلخ آمده توجه نموده به زودى تشريف بياورند كه بلخ به شما نسبت دارد .
چون نوشته به بابر پادشاه رسيده فرمودند كه ديگر ميرزا ، مبارك مرده آزاد مىكند « 1 » . و در جواب نوشتند كه در اين وقت ما را حركت ممكن نيست . چون خبر به ميرزا رسيد ، ديگر باره نامه به بابر پادشاه نوشته كه چون به بلخ تشريف نمىبرند به هرات تشريف بياورند كه با هم مصلحتى ديده به اتفاق روانه شويم .
بابر پادشاه لابد گرديده سپاه خود را برداشته روانهء هرات گرديده و نامهها به جانب استراباد و مرو و مشهد مقدس و سمنان و دامغان به نزد برادران خود فرستاده و آن بىدولتان هيچ يك قبول ننموده نيامدند .
اما على جان سلطان از بلخ عريضه به خدمت ميرزا فرستاد كه شاهى بيگ -
هامش
( 1 ) - مثلى است نظير : روغن چراغ ريخته وقف امامزاده مىكند . ( امثال و حكم دهخدا ) .