را به قتل خواهم آورد .
ميرزا جبين او را بوسيده شمشير خود را به على جان بخشيد و فرمود كه آن سيصد كس كه در آن برج بودند از عقب ما بيايند . پس على جان مرخص شده پيشتر نزد پدر آمده گفت كه گويا ميرزا را اجل رسيده باشد ، سبب آن كه درين شب شمشير خود را به من بخشيده .
محمد باقر گفت كه سبحان اللّه من در خيال همين بودم كه چون او شمشير داشته باشد چگونه دست او را مىتوان بستن ، حال معلوم شد كه دولت از ايشان برگشته است ، در آن وقت ميرزا به آنجا رسيده محمد باقر ديد كه ميرزا با سه نفر يا چهار نفرى آمده و آن سيصد نفر از دور نمودار شدند . پس فورا پيش آمده دست در ميان كمر ميرزا انداخته گفت كه دست بر بالاى هم بگذاريد كه شاهى - بيگ خان شما را طلب مىكند !
ميرزا به خنده درآمده محمد باقر به مردم فرمود كه به بنديد كه على جان از عقب همچنان شمشير بر گردن پدر خود زده كه صاف سر محمد باقر را از بدن انداخته به زمين افكند .
ميرزا او را تحسين نمود ، كه آن سيصد كس به نزديك آمده جمعى از مردم محمد باقر كه اطلاع اين حكايت داشتند ، ايشان را به قتل آورده سرهاى ايشان را در برجهاى قلعه آويختند .
اما شاهى بيگ خان چون آن غوغا در كمينگاه وعده شنيد ، خاطرى جمع نموده به زودى خود را به نزديك حصار رسانيده ، ميرزا فرمود تيرباران كنند .
تيرباران نموده جمعى را مقتول كردند . چون از كشته شدن محمد باقر خبر يافته [ 188 ] مراجعت كرده به مكان خود رفتند و مدت دو ماه ديگر در پاى قلعه نشسته اما كارى نتوانستند كرد . و خبر آمدن سلطان شهرت يافته بود و شاهى بيگ خان در خيال خود كه آيا با سلطان جنگ كند يا صلح نمايد ، كه در اين وقت از طرف
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 285
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٨٥