تشريف بياورند بد نخواهد بود .
ميرزا او را تحسين نموده فرمودند كه من بعد خواهم آمد . چون شب شد ، ميرزا از دروازهء عكاشه « 1 » به پشت بام برج رفته چون مشعل نمودار گرديد ، محمد - باقر شرح گفت و شنيد خود را و شاهى بيگ خان را به پسر خود گفته ، چون ميرزا به اين جا مىآيد ، اگر توانيم او را زنده و الا به قتل خواهيم آورد . شما احتياط خود را داشته باشيد .
اما ميرزا به هر برج كه مىرسيد ، مردم را دلدارى نموده پياله مىداد و انعامى مقرر مىفرمود . چون برج « 2 » ديگر مانده بود كه به برج ديوان بيگى [ 187 ] برسند و در آن برج قدرى مكث واقع شد . پس على جان ولد محمد باقر گفت كه اى پدر ، ميرزا پياده بسيار راه آمده است مبادا كه مراجعت كنند و من نزد او رفته شايد به وسيلهاى او را به اين برج بياورم . محمد باقر گفت كه اى فرزند برويد البته او را بياوريد كه شاهى بيگ خان در انتظار است .
پس على جان به خدمت ميرزا آمده ، ميرزا گفت كه از ديوان بيگى چه خبر داريد ؟ او تبسمى نموده عرض كرد كه به دعاى دولت شما مشغول است ميرزا با خود خيالى نمودند كه اين تبسم خالى از چيزى نخواهد بود . فرمود كه پيالهء چند به او داده و در محبت او افزوده و خلعتى هم به او شفقت كرده او را پيش خود نشانيده فرمودند كه اى على جان مىخواهم كه راست بگوئى كه آن ، چه تبسم بود كه كرديد ؟
پس على جان آنچه بود به خدمت ميرزا عرض نموده ميرزا تعجب كرده فرمودند كه حال چه بايد كردن ؟ على جان گفت كه هر گاه ميرزا به آنجا تشريف نبرند از بنده بدگمان خواهد شد . شما تشريف بياوريد او چون شما را مىبيند به نزديك خواهد آمد كه دست شما را ببوسند ، در آن وقت بنده از عقب او درآمده او
هامش
( 1 ) - اصل : مكاشه .
( 2 ) - اصل : ببرج .