مظفر حسين ميرزا در برابر ابن حسين ميرزا صف سپاه آراسته ، خود ارادهء ميدان نمود . هر چند ريش سفيدان التماس نموده فايده نكرده به ميدان آمده و ابن حسين ميرزا نيز به ميدان آمده دست انداخته كمربند او را گرفته از روى زين در ربوده بر زمين زده و دست به شمشير كرده كه مظفر حسين ميرزا را گردن بزند كه ريش سفيدان التماس نموده گفتند كه آخر از نفرين و غضب سلطان انديشه بداريد و او را محبوس نموده به خدمت بديع الزمان بفرستيد ، او بهتر خواهد دانست كشتن و محبوس نمودن او را . پس وى را مقيد و محبوس ساخته با دويست نفر روانهء قلعهء مرو نمود و سپاه مظفر حسين ميرزا مراجعت كرده به خدمت سلطان آمده عرض نمودند .
پس سلطان از محافه بيرون آمده سوار شده علم برافراشته كه ابن حسين - ميرزا رسيده بود كه سلطان سواره مثل سد اسكندر ايستاده .
اما چون ابن حسين ميرزا كپك حسين ميرزا را محبوس نموده بود از سپاه او پنهان داشته گفته بود كه او را در مرو جانشين خود نمودهام و سپاه او را هم همراه خود برده بود . چون قدرى آمدند به اين حال « 1 » افتادند كه مبادا اين مرد ، آقاى ما را گرفته محبوس نموده باشد ! ما را مراجعت بايد نمود ، اگر آقاى ما در شهر جانشين است ازو مرخص شده روانهء جنگ خواهيم شد ، و الا محبوس نموده باشد ، او را نجات خواهيم داد .
القصه پانصد نفر به شهر آمده چون مشخص كردند ، در زندان ريخته او را نجات داده بيرون آوردند . و از صوفيان سلطان نيز هزار نفر به خدمت آمده اظهار بندگى نمودند . پس كپك حسين ميرزا سپاه خود را با آن هزار نفر برداشته از عقب ابن حسين ميرزا به ايلغار تمام روانه گرديدند . چون يك دو منزل راه آمده بود ، كه در راه ديد كه دويست نفر با ابراهيم سلطان ترخان ، مظفر حسين -
هامش
( 1 ) - ظ : اين خيال .