آمد . كه ايشان عقلى ندارند و پادشاهى نمىتوانند كردن . پس سلطان لاعلاج شده به جانب هرات روانه گرديدند . همين كه سلطان روانه شد ، كپك حسين ميرزا از مكان خود به قلعه آمده كه ابن حسين ميرزا كس فرستاده بود به اردوى سلطان كه ببيند كه سلطان با سپاه و تيپ مىرود يا آنكه سپاه پراكنده و خود با ندما روانه است . و در اين وقت خبر آوردند كه سپاه پيشتر مىروند و سلطان به اتفاق با ندما و شعرا و اهل كارخانه از عقب مىروند .
چون اين خبر به ابن حسين ميرزا رسيد گفت كه حال فرصت است بايد رفتن ، كه كپك حسين ميرزا چون مرد عاقلى بود گفت كه اى برادر بيش ازين آزار پدر كردن خوب نيست و حق تعالى انتقام از ما خواهد كشيد و فسخ اين اراده بايد كردن كه ابن حسين ميرزا گفت كه بايد فرصت به دست نداده پدر را به قتل آورده برادر را پادشاه بايد كرد .
كپك حسين ميرزا گفت كه پادشاهى از جانب خداست و كس به جبر پادشاه نمىتواند شد ، هر چند ابرام نمود فايده نكرده آخر گفت كه بعد از آن كه شما به حرف ما راضى نمىشويد ، پس من به قلعهء خود خواهم رفت شما اختيار داريد .
او گفت كه من تو را نخواهم گذاشت . چون كپك حسين ميرزا ارادهء رفتن نمود ، كه ابن حسين ميرزا فرمود كه او را گرفته محبوس نموده « 1 » و خود با سپاه از عقب سلطان روانه شد .
اما چون سلطان سه منزل رفته بود كه خبر رسيد كه اينك ابن حسين ميرزا با سپاه به جنگ شما مىآيد . سلطان در غضب شده فرمود كه مظفر حسين ميرزا پنج هزار كس [ 182 ] برداشته اين ناپاك را سر از تن جدا ساخته به خدمت ما حاضر سازيد .
هامش
( 1 ) - اصل : « محبوس نمود » مكرر بود .