اما چون سه روز ميرزا در پاى قلعهء سبزار نشست ، امير ذو النون گفت كه اى ميرزا ، عبث خود را سرگردان كردهايم ، ما به گرفتن سلطان ايلغار نموده آمدهايم . اگر تو پدر را گرفتى همهء عالم از تو خواهد بود و برادران اطاعت خواهند نمود و در اينجا ماندن رنج عبث خواهد بود . ميرزا دانست كه ماندن بىصورت خواهد بود ، كوچ كرده روانه گرديد .
و اما قاصد سلطان چون نامه به امير علىشير رسانيد « 1 » [ او ] ده هزار كس روانه نمود و فريدون حسين ميرزا نيز صد كس در قلعه گذاشته چهارصد برداشته از عقب ميرزا روانه شد .
اما بديع الزمان چون به حوالى النگ و حمام رسيده بود كه سلطان به مناجات در آمده كه از طرف ماروچاق ، حيدر حسين ميرزا با چهار هزار كس رسيده شروع به جنگ نموده و سپاه ميرزا جنگ مردانه مىكردند و نزديك به آن رسيده بود كه چشم زخمى به سپاه ماروچاق برسد كه درين وقت ده هزار كس از هرات رسيده خود را زدند بر سپاه ميرزا . و فريدون حسين ميرزا نيز با سپاه رسيده جنگ در پيوست كه ميرزا و امير ذو النون تاب مقاومت نياورده شكست يافته جمعى كثير « 2 » به قتل آمده بودند و بديع الزمان ميرزا راه فرار پيش گرفته با دويست نفر روانهء قندهار گرديد . كس به نزد ابن حسين ميرزا فرستاد كه اگر يارى نموده ما را پادشاه گردانيد ، چه نيكىها كه از ما به شما خواهد رسيد .
ابن حسين ميرزا گفت كه پدر نسبت به او ستم مىكند . پس چيزى نوشتند به به ميرزا كه به كپك « 3 » حسين ميرزا ، درين باب ما نوشتهايم ، شما دو كلمه نوشته او را اعلام داريد كه ضرور است .
چون نوشتهء برادران به كپك « 4 » حسين ميرزا رسيد ، نوشته بود كه پدر ستم در حق بديع الزمان نموده ، مظفر حسين ميرزا را وليعهد خود گرانيده ؛ اگر امروز
هامش
( 1 ) - اصل : رسيده .
( 2 ) - اصل : كثير را .
( 3 ) - اصل : كبك . و چنين بود در باقى صفحات .
( 4 ) - اصل : كبك . و چنين بود در باقى صفحات .