پس سلطان فرمود كه سان سپاه ديده سى هزار كس به شمار آمده و از قلعهء مرو به جانب بلخ روانه گرديد ، تا به شش منزلى بلخ فرود آمده بودند كه بديع الزمان ميرزا با امير ذو النون و امير خسرو شاه با سى هزار كس به آن منزل رسيده فرود آمدند . و باز سلطان به بديع الزمان ميرزا نوشته كه اى فرزند بىدولت بىحيا ، آنها كه شما را فريفته نمودهاند كه در برابر ما ، به عزم جنگ فرود آمده - ايد ، دست ايشان را بسته و برداشته به خدمت ما بياوريد و الا فردا تو را و آنها را به دار خواهم كشيد .
چون نوشته به ميرزا رسيد ، جواب نوشته را وعدهء جنگ داده ، فرستاده مراجعت نموده عرض نمود .
روز ديگر آن دو درياى لشكر در برابر همديگر صف آراى گشته از طرف سپاه سلطان ، عبدى بيگ جغتاى چرخچى شده به ميدان آمده و از سپاه ميرزا ، شجاع بيگ ولد امير ذو النون چرخچى گرديده به ميدان آمده بر هم افتاده جنگى مردانه مىكردند . اما سپاه سلطان ، قدرى سست شده بودند كه سلطان از محافه بيرون آمده و به مركب سوار شده روى به ميدان نهاده كه در آن وقت بادى عظيم برخاسته و خاك ميدان را به چشم مخالفان ريخته شكست در ميان لشكر ميرزا افتاده ، ميرزا نيز راه قندهار را پيش گرفته روانه گرديد .
اما سلطان از آن منزل كوچ نموده روانه شدند ، چون به حوالى حصار بلخ رسيد ، خالوى ميرزا دروازهء قلعه « 1 » را بسته به قلعهدارى نشست و هر چند كس رفته او را نصيحت نموده او قبول نكرده در قلعهدارى اصرار مىنمود . چون دو ماه برين گذشت در قلعه آذوقه روى به كمى گذاشته پشيمان شده اما شفيعى نداشته كه التماس نمايد . اما حرم بديع الزمان حامله بود ، در آن اثنا حق تعالى پسرى كرامت فرموده پس او با خود گفت كه هيچ شفيعى بهتر ازين طفل نيست . آن
هامش
( 1 ) - اصل : دو آزده قلعه .