طفل معصوم هفت روزه را با پيشكش برداشته و شمشير در گردن انداخته از قلعه بيرون آمده چون به خدمت سلطان رسيد ، سلطان فرمود كه شمشير از گردن او گرفته و طفل را به خدمت سلطان آوردند . چون سلطان به آن طفل نگاه كرده فرمودند كه ما بديع الزمان ميرزا را از وليعهدى عزل نموديم و اين طفل را محمد - زمان ميرزا نام نهاديم . خواجه محمد بلخى را للهء او نموده از بلخ مراجعت نموده روانهء هرات گرديدند . [ 178 ] و چون داخل هرات شدند فرمودند كه وليعهد نامه به اسم مظفر حسين ميرزا نوشته به استراباد فرستاد .
چون اين خبر در قندهار به بديع الزمان ميرزا رسيده ، به امير ذو النون گفت كه ببينيد كه پدر من چه قدر بىمروت است كه مثل محمد مؤمن ميرزا جوانى را امر به قتل او نموده و فرزند هفت روزه را از من جدا كرده و الحال خط بيزارى من نوشته برادر از من كوچكتر را وليعهد خود نموده است .
چون امير ذو النون ديد كه ميرزا گريان شده ، دلش بر وى سوخته او را دلدارى نموده گفت كه هيچ دغدغه مدار كه تو را بر تخت پادشاهى خواهم نشانيد .
ميرزا گفت كه شما پدر من خواهيد بود و من دست از شما بر نخواهم داشت . اما امير ذو النون جاسوسى تعيين نمود كه چون سلطان در وقت بهار با نديمان و شعرا به سير النگ سبزار « 1 » حركت كند آن جاسوس به جهت ايشان خبر بياورند .
چون فصل بهار شد ، سلطان با ندما و شعرا كه سيصد نفر بودند با صد نفر سپاهى برداشته از هرات به عزم شكار بيرون آمده در صحراى سبزار خيمه و سرا - پرده بر پاى كرده بودند كه جاسوس خبر آمدن سلطان را به بديع الزمان ميرزا رسانيده ، پس ميرزا و امير ذو النون ، شجاع بيگ را در قندهار گذاشته و چهارده هزار كس از سپاهى كه در خدمت حاضر بودند برداشته روانه گرديدند . و چون به سبزار « 2 » رسيدند فريدون حسين ميرزاى برادرش با پانصد نفر در آن قلعه بودند .
هامش
( 1 ) - اصل : سبزبذار - سزار .
( 2 ) - اصل : سبزبذار - سزار .