كامرانى نشسته بود ، حكايت او و نواب گيتى ستان كه با جاه و جلال به طبس تشريف برده و ارادهء تسخير هرات داشته به جهت تقصير « 1 » بديع الزمان ميرزا كه همراهى حسين كياى چلاوى نموده بود و خواجه نظام الملك به خدمت نواب گيتى ستان آمده به خاطر سلطان از تقصير بديع الزمان ميرزا گذشته فسخ اراده نموده مراجعت فرمودند . و اين حكايت را مفصل عرض نموده . اما سلطان از آن حركت از بديع الزمان ميرزا بىدماغ شده كس فرستاده او را منع كرد كه اگر من بعد اين قسم حركت از تو سر زند تو را سياست خواهم نمود . او در جواب گفته كه سلطان از شيخ اغلى مىترسد ، ما نخواهيم ترسيد .
اما سلطان خاطر جمعى ازو نداشت ، مىخواست كه او را به بهانهاى طلب نمايد . با خديجه بيگم حرم خود مصلحت ديده ، او گفت كه با او دو كلمهاى بايد نوشت كه در اين وقت عمر به آخر رسيده مىخواهم كه تو را وليعهد خود گردانم البته برخاسته روانهء اين صوب شويد ، شايد به اين بهانه بيايد . به شرط آنكه امير - على شير خبر نداشته باشد .
سلطان او را تحسين نموده چنان [ 173 ] چيزى نوشته فرستاد . پس بديع - الزمان ميرزا روانهء هرات گرديد و سلطان حسين ميرزا به محمد حسين ميرزا پسر او كه در يزد حاكم بوده ، نوشت كه سپاه خود را برداشته روانهء استراباد گردد .
اما چون بديع الزمان ميرزا نزديك هرات رسيد ، سلطان فرمود كه او را استقبال نمايند . امير علىشير با نظام الملك و صدر الدين خواجه و شرف الدين - خواجه و اكثر بزرگان به استقبال بيرون آمده ، چون به خدمت ميرزا رسيدند ، امير علىشير به اشاره به ميرزا رسانيد كه اى بىعقل چرا آمدى ؟ ميرزا « 2 » دانست كه سلطان او را به حيله طلبيده است . خواست كه برگردد ، امير علىشير گفت
هامش
( 1 ) - در صفحهء 140 رنجش شاه اسمعيل از امير علىشير بوده .
( 2 ) - اصل : سلطان .