است . پس بابر پادشاه به صد ناكامى راه انديجان را پيش گرفته روانه گرديد .
بعد از آن شاهى بيگ خان رسيده مردم شهر او را استقبال نموده داخل شهر گردانيدند . و او آمد به بارگاه قرار گرفته فرمود كه خواجه و ريش سفيدان را حاضر كنيد . قريب صد نفر را به خدمت او آورده ده نفر را به قتل رسانيده باقى را ترجمان حواله نمودند و خواجه ابو الخير خواست كه فرار نمايد كه در بيرون شهر او را گرفته آوردند . و چون خان او را ديده گفت كه آن ريش رفته ريش ديگر آمده ؛ بگو كه بر سر ريشت چه آمده ؟ « 1 »
او گفت كه گفتهاند :
بيت
چراغى را كه ايزد برفروزد * هر آن كس پف كند ريشش بسوزد « 2 »
خان گفت كه اى رافضى باز مىخواهى كه به لطايف الحيل جان از دست من بدر برى ؟ فرمود كه خواجه را به قتل آوردند و به استقلال تمام در سمرقند به حكومت نشست .
ذكر اولاد سلطان حسين ميرزا بايقرا و چگونگى حالات و قضاياى ايشان كه پريشان روى داد و سوانحى كه به منصهء ظهور پيوست
اما چون سلطان حسين ميرزاى بايقراى كوركانى در ملك هرات به عيش و
هامش
( 1 ) - مقصود اين است كه خواجه ريشش را تراشيده بود كه شناخته نشود . نام اين شخص در حبيب - السير ( خواجه ابو المكارم ) آمده است . رجوع شود به همان كتاب : ج 4 ص 306 .
( 2 ) - اين بيت چنان كه در متن آمده شهرت دارد ، ولى صورت صحيح آن چنين است و از ابو شكور بلخى است :هر آن شمعى كه ايزد برفروزد * هر آنكس پف كند سبلت بسوزد( اشعار پراكندهء قديمترين شعراى فارسى زبان . ص 88 )