نمايند كه بابر پادشاه چند هزار كس همراه دارد .
خبر آوردند كه هزار و دويست كس بيشتر همراه نيستند . ع : صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود « 1 » . فرمود كه سپاه صف كشيده و بابر پادشاه نيز سپاه خود را دلدارى نموده روى به ميدان نهاد . در حملهء اول و دويم چهار هزار كس از سپاه شاهى بيگ خان را به قتل آورده ديگر باره فرار نموده به جانب دشت روانه گرديد . و بابر پادشاه باز بىتدبيرى كرده از عقب او روانه شده رسيدند هر دو سپاه به رودخانهء آبى . از آب گذشته بابر پادشاه گفت كه هرگز شوكا « 2 » از چنگ شير نر نرفته است . كه شاهى بيگ خان فرياد برآورد كه امان شرط مروت است .
باز مروت نكرده همچو مىرفتند .
القصه هشت منزل شاهى بيگ خان فرار نموده ، بابر پادشاه نيز دست ازو بر نمىداشت كه شاهى بيگ خان ، شانه بينى داشته گفت كه ببين ستارهء ما از نحوست بيرون آمده يا آنكه دارد ؟
شانه بين گفت كه بابر پادشاه از پيش شما خواهد گريخت و شما از عقب برويد كه شهر سمرقند را خواهيد گرفت .
پس آتاليق خان گفت كه با بيست هزار كس سمرقند را نگرفتهايم و با سه هزار كس چون خواهيم گرفت ! پس شاهى بيگ خان اعتقاد به سخن شانه بين داشت ، عنان [ 172 ] مركب برگردانيده و بابر پادشاه جنگ مردانه كرده شكست بر سپاه بابر پادشاه افتاد . عنان برگردانيده به جانب سمرقند روانه گرديد تا روز هفتم به دروازهء سمرقند رسيد . فرياد برآورد كه دروازه را بگشائيد .
مردم شهر گفتند كه اقبال از تو برگشته و اگر نه فتحى چنان كرده بوديد نبايست كه از عقب او برويد و حال ملك و شهر و پادشاهى از شاهى بيگ خان
هامش
( 1 ) - اصل : برد . و مصرع اول اين بيت كه از جامى است چنين است : دل بدان غمزهء خونريز كشد جامى را .
( 2 ) - از جنس گاو كوهى است . . . و به تركى جرير گويند و در مازندران بسيار است . ( آنندراج )