به حرم شاهى بيگ خان رسيد ؛ با خود گفت كه هرگاه او را خواست ، بانوى تركستان خواهد نمود . نجيب سلطان پسر خود را طلبيده و سخنان چند به او گفته فرمود كه همين دم بايد كه به خيمهء سلطان على ميرزا رفته او را به قتل آوريد كه من خود رفته والدهء او را به قتل خواهم آورد . القصه حرم شاهى بيگ خان « 1 » او را به قتل آورد و پسر او سلطان على ميرزا را هلاك نموده و شاهى بيگ خان در همان شب سوار شده داخل شهر گرديد ، تا آتاليق خبردار شد كه صداى نقاره شنيد كه مىگفت : دولت دولت شاهى بيگ خان است . و شخصى آمده خبر آورد كه سلطان على ميرزا و والدهء او را به قتل آوردهاند و سر سلطان در نيزه است .
آه از جان او برآمده خواست كه خود را از بام حصار به زير اندازد كه مردم شهر او را مانع شده و به خدمت شاهى بيگ خان آمده و التماس نموده نگذاشتند كه او را به قتل رساند . « 2 »
چون شاهى بيگ خان سمرقند [ را ] كه پاىتخت بود به تصرف در آورده فولاد خان كه همشيره زادهء او بود حكومت آنجا را به او داده و خواجه ابو الخير را كلانترى داده ، اما سفارش نموده كه خواجه ابو الخير خان را عزت بدار كه اگر او راضى نباشد تو را يك روز در سمرقند نخواهند گذاشت كه حكومت كنى « 3 » . و شاهى - بيگ خان خود ، ارادهء جنگ بابر پادشاه كرده روانهء انديجان شد .
اما بعد از رفتن او فولاد خان شروع در بىاعتدالى و ناحساب نموده هر - [ چه ] خواجه ابو الخير خان او را منع نموده ممنوع نگشته در بىاعتدالى اصرار داشت . خواجه ريش سفيدان را گفت كه اين مرد ناحساب را از حد گذرانيده و به گفتهء ما ساكت نمىشود ؛ شما در عدل و داد اولاد تيمور كه بابر پادشاه باشد چه مىگوئيد ؟
هامش
( 1 ) - در اينجا اين جمله زايد بود : رسيد با خود گفت كه هر گاه او را خواست بانوى تركستان خواهند نمود .
( 2 ) - عبارت ناقص است و شايد مقصود از ضمير اشارهء « او » حرم خود شاهى - بيگ خان است .
( 3 ) - اصل : كند .