به تاج و تخت موروثى خود رسيده باشند .
چون عريضهء شاهى بيگ خان به قاسم خان پادشاه دشت قبچاق رسيد ، ملتمس او به درجهء قبول افتاده آنچه كومك خواسته بود به جهت او فرستاد . پس شاهى - بيگ خان از ملك جيران با بيست هزار كس روانهء سمرقند گرديد . چون به حوالى سمرقند رسيد كه خبر آمدن او به سلطان على ميرزا پادشاه سمرقند رسيد . سپاه جغتاى را خبردار گردانيده يحيى « 1 » خواجه [ را ] كه آتاليق سلطان بوده اعلام نمودند . و چون آتاليق اين خبر شنيد ، از غرورى كه داشته هيچ به جمع كردن سپاه نپرداخته ، چون شاهى بيگ خان با بيست هزار كس آمده در دور شهر و قلعهء سمرقند فرود آمدند . سلطان [ به ] يحيى خواجه گفت كه سپاه دور شهر و قلعه را احاطه كردهاند ، سبب از تغافل شما چيست و چرا لشكر جمع نمىكنيد ؟
آتاليق گفت كه تو را با جنگ شاهى بيگ خان كارى نباشد ، شما ببينيد كه چگونه شكست به سپاه او خواهم داد و تا مدت يك ماه تغافل ورزيد .
چون شاهى بيگ خان ديد كه درين مدت كسى از شهر سمرقند بيرون نمىآيند با آن بيست هزار كس فرمود كه از جاى درآمده روى به شهر آورند .
يحيى خواجه نيز در شهر جار زده كه سپاهى و غيره همگى مكمل و مسلح با چوب دستى كلان حاضر شوند . قريب به صد هزار حاضر شدند و از شهر بيرون آمده ريختند در ميان سپاه شاهى بيگ خان . تا او را خبر كرده كه سوار شود دو هزار كس از سپاه او را مغز پريشان نموده به قتل آوردند و نصف بيشتر او را تاخت و تالان كرده بودند و شاهى بيگ خان سراسيمه شده خواست كه فرار نمايد كه يحيى خواجه فرمود كه مردم دست از جنگ بازداشتند به شهر مراجعت كردند .
و سلطان على ميرزا در بالاى برج نظاره نموده جنگ را مشاهده مىكرد خوشحال شده خاطر خود را جمع نموده . چون آتاليق مراجعت كرده آمده ، سلطان او را
هامش
( 1 ) - اصل : بيچى .