چون آن دو پادشاه عظيم الشأن كه از براى هر يك اقليمى تنگ بود در يك خيمه قرار گرفتند ، و چون جاسوسان اين خبر را به علاء الدوله رسانيدند ؛ او اول خنده كرده بعد از آن به گريه درآمده و بگريست . پس گريه و خنده را ازو پرسيدند .
گفت كه خندهء من ازين چرخ واژگونه است كه اين دو پادشاه هميشه به من باج و خراج مىفرستادند ، چون شنيدند كه قزلباش ما را چنين متوارى « 1 » كردهاند ، فرصت يافته آمدهاند كه آنچه درين مدت به من دادهاند پس گيرند .
گريهء من از براى « 2 » بىوفائى دنياى ناپايدار است كه چون كسى را برداشت روز - بروز او را به مرتبهء بلند مىرساند و چون برگشت نمود به يك مرتبه با خاك تيره يكسان مىكند . اما آنچه قزلباش بر سر ما آوردهاند ، من بر سر اين دو پادشاه خواهم آورد . من اگر از دست قزلباش عاجز « 3 » شده باشم ، از دست سپاه رومى و مصرى عاجز نيستم و نخواهم بود . پس قسم ياد نمود كه به همين لباس تا هر دو را زنده گرفته « 4 » در جلو خود انداخته قيصر را در استنبول و سلطان قانصو را در مصر سياست نكنم مراجعت نخواهم نمود . پس اين بگفت و معصوم بيگ پسر خود را طلبيده گفت كه اى جان پدر ، امروز فلك مرا به جان تو خرسند « 5 » دارد ، تو در قلعه بود [ ه و ] از كار خود بيدار باشيد كه من به جنگ اين دو نامرد كه در اين وقت فرصت يافته آمدهاند رفته علاج ايشان را كرده مراجعت نمايم و اگر بخت بر - گشتگى نموده ايشان مرا در جنگ به قتل آوردند و يا دستگير كنند ، تو خود را به خدمت خان محمد خان استاجلو كه در ديار بكر حاكم است برسان كه او تو را به خدمت پادشاه با انصاف و مروت پادشاه ايران شاه اسمعيل برساند كه يك باره دودمان ما بر طرف نشود و آن پادشاه [ 164 ] فكرى كرده به احوال تو .
هامش
( 1 ) - اصل : متواترى .
( 2 ) - اصل : « من از براى » مكرر بود .
( 3 ) - اصل : عاجزه .
( 4 ) - اصل : گرفت .
( 5 ) - اصل : خورسند .