و مراد بيگ چون داخل بارگاه شد ، سجده كرد و آمد در برابر ايستاد كه اگر قيصر حكم به قتل او كند او نيز دست به شمشير كرده جنگ نمايد كه قيصر گفت ايلچى بنشين .
سجده كرد و نشست بر روى قيصر نظر كرد .
قيصر بگوشهء ابرو اشاره نمود كه دغدغه مكن ؛ روى تو سفيد كه رسالت را خوب ادا كردى و ما را رسوا نكردى . بعد سلطان گفت ايلچى برو به خدمت خان محمد خان و بگو كه گله كرده بود شيخ اغلى از فرزندم و خان محمد نيز عريضه نوشته كه از براى خاطر قيصر ازين دو سه تاخت كه امراى سرحد به فرمان سلطان سليم كردهاند در صدد انتقام در نمىآئيم اما قيصر منع فرزند را بكند كه اين قسم تاخت نفرمايد . اين چنين باشد . ديگر ملازمان ما او را مانع شده نخواهيم گذاشتت كه اين قسم حركتى نمايند . و فرمود كه خلعت از براى ايلچى آوردند و او را مرخص نمودند و به او رسانيدند كه برو مبادا سليم خبردار گردد و نگذارد تو را كه به روى .
ايلچى خلعت پوشيده و مرخص گرديده و به جانب ديار بكر روانه شد تا آنكه آمد به خدمت خان ، آنچه كرده و گفته و شنيده عرض نمود .
خان محمد پشيمان شده و بسيار دلگير بود كه اگر شاه بشنود البته دلگير خواهد شد و هميشه در فكر بود تا مراد بيگ نيز عرض نمود كه بقچه را چه قسم بيرون برده و از پسر پنهان كرده . خان بسيار تحسين نمود .
اما از آن جانب چون مدت شش ماه گذشت ، سلطان سليم ديد كه پدر ازو پنهان كرد ، با خود گفت البته اين قلغچى از پيش خود آن نامه و بقچه را فرستاده بود . خود را [ 162 ] رسانيده به پسر كنج اغلان ، گفت اى پسر تو مىدانى كه پدر به غير از من فرزند ديگر ندارد و او پير شده فردا كه من پادشاه مىشوم اگر آنچه بگويم راست بگوئى ، فردا تو را پاشاى عظيم الشأن گردانم .
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 246
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٤٦