او گفت به من ننمود و خط فارسى بود قيصر خواند و به من نگفت و من ندانستم كه در خواندن آزرده شد يا خوشحال .
سلطان سليم گفت راست بگو كه در بقچه چه بود ؟ گفت بقچه را نيز خود گشوده و برداشت و بر صندوق گذاشت و من ندانستم .
گفت دروغ مىگوئى . و هر چند خواست كه او به زبان خوش بگويد و به مقر آيد قبول نكرد . آخر خنجر كشيده او را انداخت و قسم ياد نمود كه اگر نگوئى سر تو را مىبرم .
چون ديد كه كشته مىشود ، گفت اگر بگويم پدرت مرا مىكشد ، سليم گفت من تو را به جائى مىسپارم كه پدرم نتواند تو را به دست آورد .
شرح نمود آنچه بود و از همه . و آن پسر را به يكى از ملازمان خود سپرد ، برخاسته به خدمت پدر آمده به بارگاه دلگير و آزرده .
قيصر گفت اى فرزند كجا بودى و چرا دلگيرى ؟
گفت چگونه دلگير نباشم از بىجوهرى تو . خان محمد خان قلغچى شاه - اسمعيل را چه حد بود كه از براى تو [ ايلچى ] بفرستد . اين ننگ را چگونه علاج مىتوان كرد ! قيصر گفت اى جان پدر اين حرف را بلند مگردان . او از « 1 » قهر و غضب تاب نياورده آن چنان بلند گفت كه تمام امرا شنيدند و غلغله از آن درگاه برخاست . خواهى شنيد كه سلطان سليم چه كرد با پدر خود .
جنگ كردن سلطان بايزيد و سلطان قانصو پادشاه مصر با علاء الدولهء ذو القدر و سوانحى كه به ظهور پيوست
اما چون خبر بر هم خوردگى اوضاع علاء الدولهء ذو القدر و قتل آمدن پسر - هاى او آنچه گذشته بود به خدمت سلطان بايزيد قيصر روم عرض نمودند ، چون
هامش
( 1 ) - اصل : او را از .