تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
ادب كرد تا من بعد پسر خود را منع كرده اين قسم جرأتى و حركتى ننمايد . فرمود كه مرادبيگ را طلبيده ، خان او را لقب سلطانى داده بود . چون مراد بيگ آمد ، مراد بيگ گفت قربانت شوم امر عالى چيست ؟ گفت مىروى به مجلس قيصر روم ، انديشه نكنى از سليم بدسير و آنچه بدهم مىبرى و تقصير نكنى . اگر زنده بمانى بيائى و اگر كشته [ شوى ] به مراد و مطلب و آرزوى خود برسى كه تمام صوفيان رسيدند . گفت بسم اللّه ، امر از خان است . خان گفت روى تو سفيد . چون مراد بيگ را مقرر نمود او كارسازى خود كرده ، سى كس از شجاعان استجلو تمام كاردان . بعد از ده روز آمده به خدمت خان و با آن جوانان مرصع‌پوش با تاج و طومار در ميان زر و گوهر غوطه‌ور . خان گفت رحمت بر شما باد . فرمود بياورند . رفتند و بقچهء « 1 » زربفت اعلائى آوردند و در ميان بقچه كسى نمىدانست كه چه چيز است . فرمود بقچه « 2 » [ را ] آن روزى كه داخل بارگاه قيصر مىشوى ، بعد از آن كه طعام خورده شد نامه را از تو خواهند طلبيد ؛ برمىخيزى بقچه را در روى دست گرفته پيش مىروى در پيش قيصر مىگذارى و عرض مىكنى كه نامه در آن جاست با تحفهء حقيرى و به جاى خود مىنشينى . گفت امر از خان است و مراد بيگ آن بقچه را برداشته روانه شد . بعد از چند روزى [ 160 ] خبر رسيد به قيصر كه ايلچى مىآيد . گفتند البته از جانب شيخ اغلى خواهد بود استقبال كردند ، و چه گمان كردند كه خان محمد فرستاده است ! يقين كه سواى شاه اسمعيل بهادر خان كسى را حد آن نيست كه ايلچى بفرستد و هيچ پادشاهى به قياصره ايلچى نفرستادند ؛ چاووش مقرر است از براى پادشاهان . اما قيصر [ ى ] كه ايلچى فرستادند « 3 » سلطان سليمان بود كه از
هامش
( 1 ) - اصل : بوقچه و باقچه . و در صفحات بعد نيز به همين نحو و گاهى بقچه بود . ( 2 ) - اصل : بوقچه و باقچه . و در صفحات بعد نيز به همين نحو و گاهى بقچه بود . ( 3 ) - اصل : كه ايلچى كه .