تنگى نكشند .
و چون قراخان رسيد و در برابر قلعه فرود آمده ، ديد كه در قلعه را محكم بستهاند و آب به خندق انداختهاند . شش [ 159 ] هزار كس خود نگاه داشته و شش هزار ديگر را [ با ] احمد سلطان قاجار روانه كرد كه برو [ د ] تا دهنهء توغاب « 1 » غارت نمايد . رفته از اسب و گاو و گوسفند و پسر و دختر بسيار آورده در مدت پانزده روز . و بعد از آن كوچ كرده با غنيمت بسيار و اسير بىشمار روانهء ديار - بكر شد .
خان درين مدت عرق صحت كرده بود كه قراخان با آن غنايم داخل شد .
پنج يك آن را خان برداشته بعضى را جهت مرشد كامل جدا نمودند و پسران يوسف جمال ، دختران آفتاب رخسار را به دربار گيتى مدار شهريار فرستاده و تتمه [ را ] قزلباش قسمت نمودند .
و [ اهالى ] آن سرحد از براى قيصر [ خبر ] بردند كه قراخان آمده اين قسم جرأتى كرده در عوض تاخت سلطان سليم سرحد ارزنجان را تمام زير و زبر كرده . آه از نهاد قيصر برآمده روى كرد به جانب سلطان سليم و گفت به غضب خدا گرفتار گردى من از دست تو چه كنم ! از شومى تو چندين هزار سلطانزاده به اسيرى افتاد . معلوم نيست كه ده يك آنها را از ديار بكر آورده باشى . از شومى تو سرحد ارزنجان زير و زبر شد .
سلطان سليم گفت معاملهء جهاندارى چنين است كه ايشان از ما و ما ازوشان بكشيم تا به هر كجا برسد .
چون محمد خان كل ديار بكر را در زير نگين خود ديد ، حوصلهاش بر - نداشت ، چرا كه اعتبار دامادى شاه و آن شجاعت و آن سپاه به هر جا كه رو مى - كرد فتح و نصرت دو اسبه پيشباز او مىكرد . به خاطرش رسيد كه قيصر را بايد
هامش
( 1 ) - ظ : توقات .