مرصع حضرت شاه اسمعيل كه به خان شفقت نموده بود ، با شمشير ديگر و خنجر مرصع و اسب با زين زر با منصب سلطانى ، علم تمام را به استقبال مراد سلطان فرستاد . و چند دست لباس با منديل تمام زر و قباى زربفت با آن طمطراق پيشواز كردند .
چون داخل شهر شد از كثرت خلايق [ 157 ] زلزله در آن شهر افتاده و چشم مردم ديار بكر بر آن مردم افتاد . با وجودى كه در بند بودند واهمه كردند و تحسين مراد سلطان كردند تا آمدند داخل بارگاه شدند . چشم خان كه بر سر صعدان افتاده چون خمرهء اتوكشى ، موى سر ژوليده و آن حلقههاى چشم و روى بزرگ . مراد بيگ سر را آورده در پاى خان افكند و خان تحسين بسيار نموده و يك دست خلعت ديگر در حضور به او بخشيده و از آن جماعت زنده احوال پرسيده ، از اول تا به آخر از براى خان نقل كردند و هر كدام كه شيعه شدند ملازم خود نموده و ده نفر كه قبول نكردند با زنجير و دو شاخه كرده با سر صعدان و پارهاى از آن غنيمت به جانب تبريز به خدمت شاه فرستاد .
چون [ به ] تبريز رسيد [ ند ] شاه به اصفهان رفته بود و از آنجا به اصفهان روانه شدند و به نظر آن شهريار كامكار رسانيده . آن ده نفر را از بند باز نموده خلعت شفقت فرمودند و گفت اگر مىرويد خدا همراه و اگر مىمانيد شما را ملازم نمائيم .
هفت نفر از آنها چون آن مروت و فتوت را ديدند غلامى آن حضرت را قبول كردند . هر كدام را سيصد تومان زر نقد داده كه يراق خود را بگيرند و در ركاب آن شهريار بايستند . و آن سه نفر را هر يك سيصد تومان داده روانه نمود .
چون به مصر رسيدند آنچه ديده بودند به سلطان قانصو پادشاه مصر نقل كردند ، فرمود كه هر گاه اين قسم شجاعت نداشته باشند دوازده هزار كس چون با صد هزار و دويست هزار جنگ مىكنند و از پيش برمىدارند ؟ بعد از مدتى كه آن سه نفر
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٣٩