چون سياه اين را بشنيده جست سيصد حبشى از تابعان خود همراه برداشته روانه شد . هر يك چون ديو دژم قد بر فلك دوار كشيده و خنجر كردى كج بر ميان زده . اما آن غلام صعدان نام كه سر كردهء ايشان است مقابل دو تنهء ايشان است ، بر اسبان كوهپيكر سوار شده سلطان قانصو گفت كه : چه خوش آن زمان كه برآيد به يك كرشمه دو كار « 1 » ؛ يا كارى سازد يا كشته مىشود . چون از مصر بيرون آمده همه جا مىآمدند تا به جانب حلب رسيدند . پادشاه حلب ايشان را سه روز نگاه داشته بعد از [ 155 ] سه روز بلد همراه ايشان كرده تا به كنار آب برجوك . چون به آنجا رسيدند وقت عصرى بود كه مراد بيگ در شكار بود . ديد كه از يك طرف گردى برخاست يكى را گفت برو ببين كه البته جماعت ذوالقدر خواهند بود و دشمن ديگر سواى ايشان در اين جا گمان ندارم .
فرستاده چون نزديك رسيد علامت سياهان را ديد ، عنان مركب برگردانيده به نزد مراد بيگ آمد ، گفت تخمينا سيصد كس خواهند بود .
آن چند كس گفتند كه ما اسلحهء جنگ در بر نداريم ، حال صرفهء ما در جنگ نيست خود را به احمد سلطان قاجار برسانيم . مراد بيگ [ گفت ] اگر اين كار بكنيم ديگر در هيچ بارگاه سر بيرون نتوانيم آورد لاعلاج جنگ بايد كردن .
و از آن جانب صعدان غلام قانصو رسيد . حبشىاى را فرستاده كه احوال معلوم كند . آن غلام حبشى چون كوه سياه بر كوه ديگر سوار به آن مهابت اسب از پيش جهانيده احوال معلوم نمود .
مراد بيگ گفت كه شما چه كسيد احوال خود را بگوئيد ما نيز احوال خود را عرض كنيم .
چون آن حبشى شرح خود را گفت مراد بيگ فرمود كه جنگ مىكنيم . چون
هامش
( 1 ) - در امثال و حكم دهخدا ذيل « به يك كرشمه دو كار كردن » چنين آمده است :چه خوش بود كه برآيد به يك كرشمه دو كار * زيارت شه عبد العظيم و ديدن يار .