آن خبر به صعدان حبشى رسيد مركب كوهپيكر به ميدان جهانيده مرد ميدان طلبيد .
مراد بيگ گفت كه يكى برود به جنگ اين سياه تا من روش جنگ او را ببينم . جوانى به ميدان آمده هنوز پنجاه گام مانده بود كه برسد كه حبشى حلقه را از كمر بدر - آورده به سر انگشت به گردش درآورده آمده بر بيخ گوشش خورده چون برق نصف سرش را بدر برد . آن جوان از مركب در غلطيده ، مراد بيگ چون آنچنان ديد نيزه را ربوده و مركب جهانيده كه به ميدان داخل شود . نوبت ديگر حبشى حلقه را به جانب او انداخته ، مراد بيگ به عقب خوابيده از روى سينهء او گذشت و بر - خاسته بر روى زين نشست كه نوبت ديگر انداخت . اين مرتبه به روش ديگر رد نمود و خود را به نزديك رسانيده كه حبشى نيزهدار خود را اشاره نمود و نيزه از او گرفته و مراد بيگ چون نزديك رسيد طرفه ديوى را ديد ؛ سلام كرد . او نيز از روى مهابت و صلابت جواب داد . مراد بيگ گفت شما را با ما چه عداوت است اين تاخت دور و دراز البته سببى دارد كه به اين بيابان روآوردهايد ؟
گفت در بارگاه سلطان چون شجاعت قزلباش گذشت و گفتند كه خان محمد - خان پسران علاء الدوله را به قتل آوردهاند و چنين و چنان كرده است من د [ ا ] و - طلب گرديده به ديار بكر آمده كه خان محمد خان را به ميدان طلب كنم و او را گرفته ببرم به مصر ، حال به تو برخوردهام .
مراد بيگ گفت من غلام خان محمد خانم . با من جنگ كن ؛ اگر فرصت [ 156 ] يافتى بعد از آن برو با آقاى من جنگ كن . مراد بيگ نيزه را حوالهء سينهء او نمود كه دست زد و سنان نيزهء مراد بيگ را گرفته نعرهاى از جگر برآورده و نيزه را به زور از دست مراد بيگ كشيده به دور انداخت . ديگر دست به حربهء ديگر نكرده دست به مثل شاخ چنار زد و گريبان مراد بيگ را گرفته كه از روى مركب بربايد .
مراد بيگ [ با خود ] گفت كه اى نامرد خود را به دست اين ديو ندهى
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 237
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٣٧