چون در مجلس او سخن از شجاعت در ميان آمد از هر جا سخن گفته شد تا آن كه نقل پسران علاء الدوله در ميان آمد كه در دست خان محمد خان استجلو كشته شدند و از سخن شيخ اغلى در ميان افتاد . غلامى از غلامان حبشى سلطان قانصو حاضر بود و مست هم بود ، گفت كه اگر شاه اسمعيل را مىديدم او را از روى مركب مى - ربودم و به خدمت سلطان مىآوردم .
و از قضا يكى از جملهء صوفيان سلسلهء شيخ صفى در آن مجلس حاضر بود ، نتوانست كه آن لاف را ازو بگذراند ، گفت زنهار كه [ كسى ] در شمشير و زور « 1 » و پهلوانى و شجاعت ، نام آن شهريار را نمىتواند برد ! كسى كه در عالم هيچ كس در ميدان او برابر نمىآيد البته كه مغلوب او خواهد شد .
حبشى را چون [ اين سخن ] به گوش رسيد گفت : اگر در اين جا مىبود او را مثل كرباس از يكديگر مىدريدم .
ديگر باره آن صوفى گفت كه چرا لاف مىزنى اى حبشى ! شاه اسمعيل بهادر - خان را تو نديدهاى او ظل اللّه است . چندين هزار غلام حلقه به گوش دارد ، همگى يك رنگ كه از آن جمله يكى خان محمد خان استجلو است حاكم ديار بكر . اگر با او كسى دست بغل شود ، مىداند كه دلاورى و شجاعت حضرت شيخ تا كجاست . كه در حضور سلطان قانصو آن حبشى را درياى غضب به تلاطم « 2 » درآمده گفت رفتم كه سر محمد خان را بريده به فتراك بسته از براى سلطان قانصو بياورم تا بداند كه غلامان او را شجاعت نيز تا كجاست .
و سلطان قانصو ازو دلگير بود و بهانه مىخواست كه او را از پاى درآورد .
چون اين سخن ازو شنيد ، گفت كه اى بد ذات چرا چنين لافها مىزنى ؟ گفت به سر سلطان قسم است كه لاف نمىزنم و مىروم . گفت اگر به روى آنچه مىگوئى از عهده برآئى تو را بزرگ مرتبه و ريش سفيد سى هزار غلام حبشى خواهم كرد .
هامش
( 1 ) - اصل : روز .
( 2 ) - اصل : طلاطم .