اين دختر به روش مردان كشتى گرفت . سلطان فرمود كه او را پيش آوردند . چون پيش آمد گفت كه اين دختر نيست اين مرد است ! رفتند كه ملاحظه نمايند كه خواهر سلطان گفت قربانى بينائى تو شوم اين سلطان سليم است .
سلطان چون شنيد رنگ از روى او پريد ، لا علاج شده كه جوان هجده سالهاى ، چون از پاى درآورد ؟ يال و كوپال از يكديگر رفته رخساره به طريق خورشيد انور . چون سلطان سليم را آوردند پاى پدر را بوسيده ، آن خبر در استنبول شهرت يافته كه سلطان سليم زنده بود ، اين قسم توطئه « 1 » كرده بودند . وزير اعظم خبردار شده آمد به خدمت سلطان معلوم كرد آنچه بود . وزير اعظم گفت صاحب سلامت باشد ، چون خدا خواست كه او زنده باشد و نيز اوجاق پادشاه روشن باشد ؛ نقارهخانه بزنند . نقارهخانه را زدند و قيصر سوار شده به مسجد جامع آمده مردم استنبول كه سلطان سليم را ديدند با آن يال و كوپال خوشحال شدند .
چون بيست و پنج ساله شد عرض نمودند كه چند نوبت كتابت نوشت به پسران علاء الدوله و ايشان را به تاخت قزلباش به ديار [ بكر ] فرستاد تا كشته شدند .
چون خبر كشته شدن پسران علاء الدوله رسيد ، سلطان سليم سى هزار كس برداشته به ارزنجان « 2 » آمده پارهاى تاخت نمود كه آن خبر به خان محمد خان رسيد كه سلطان سليم برگشته بود تا خرابى بسيار كرد . و خان محمد خان آزرده بود كه مراد بيگ استجلو را طلبيده . مراد بيگ در آن وقت در قلعه بود كه آن قلعهء برجوك احمد سلطان قاجار مىبود . با سيصد كس از قلعه بيرون آمده كه به خدمت خان [ 154 ] بيايد و سه منزل بود و چون يك منزل بيرون آمد رسيد به جائى به محل آب و سبزه و نرگسزار . گفت امروز درين جا شكار مىكنيم و فردا آخر روز به راه راه - مىافتيم . جوانان استجلو گفتند كه امر از شماست . ايشان را در عيش و شكار بگذار و چند كلمه از سلطان قانصو پادشاه مصر بشنو :
هامش
( 1 ) - اصل : توتيه .
( 2 ) - اصل : بازنجان .