شخصى را در نظر دارم دل او با من چون است اگر او را بزرگ كنم و دوست بدارم با من غدر خواهد برد ؟
منجم نمىدانست كه ميانهء خود و پسر خود گفته است ، چون نظر كرد بعد از تأمل بسيار عرض نمود كه زنهار كه حضرت اعتبار به آن شخص كه نيت كردهاند ندهند كه اگر دست بيابد به وجود صاحب آزار بليغ مىرساند .
قيصر فرمود كه ظاهر است و من به يقين مىدانم كه چنين است . چون به حرم آمد قضا را خونى كرده به قيصر عرض كردند سلطان سليم را طلبيده و طپوزى « 1 » در دست داشت از روى قدرت زد بر سليم « 2 » اگر چه نشكست خاموش افتاد . اهل حرم را گمان شد كه سلطان سليم تسليم كرد ، قيصر باور نمود فرمود كه ببرند دفن كنند .
چون در نظر قيصر ببردند او را قصد كردند ، چشم گشوده خوشحال [ 153 ] شده همه گفتند كه ديده بپوش كه فكرى بكنيم . او را پنهان كردند . در آن اثنا غلام ده ساله چهار بود « 3 » او را آوردند ، چادر سفيد بر سر كشيده در باغچهء خود غسل داده بعد بردند به گورخانه دفن كردند . قيصر دلگير شده سه دختر ديگر داشت و پسر ديگرى نداشت برادرزادگان داشت . گفت اگر مرا پسرى ديگر خدا ندهد ، دختران را يكى [ به ] برادرزادگان دهم و او را وليعهد خود گردانم و بانوى قيصر و خواهرش با دو كنيز از آن خبر داشتند ، ديگر هيچ كس از آن خبر نداشت .
تا مدت هفت سال سلطان سليم را در لباس دختر [ نگاه ] داشتند در حرم خود .
روزى سلطان بايزيد آمد و خواهر خود بانو بانويان « 4 » ديگر همراه بودند ، سلطان بايزيد با عز و شوكت در اندرون حرم دو نفر كنيزان را گفت تا با يكديگر كشتى بگيرند ، و كنيزان به هم چسبيدند . اتفاقا يكى از آن دو نفر « 5 » سلطان سليم بود ، دويد به طرف كنيزى و او را بگرفت و فرو كشيد و انداخت . قيصر ديد كه
هامش
( 1 ) - اصل : تاپوز .
( 2 ) - ظ : بر سر سليم .
( 3 ) - يعنى چهار نفر غلام ده ساله بود كه يكى را آوردند .
( 4 ) - ظ : و بانو و بانويان .
( 5 ) - اصل : نفر يكى .