[ در ] ذكر كيفيت احوال سلطان سليم ولد سلطان بايزيد سلطان روم گويد
اما چون سلطان بايزيد را فرزند [ 152 ] نبود ، از حضرت بارى تعالى سؤال مىنمود و فرزند مىخواست كه تاج و تخت عثمانى بعد از آن به ديگرى منتقل نگردد و نذرى بسيار درين باب مىكرد و [ به ] تكيهء حاجى بيگتاش ولى ، نذر بسيار مىبرد و مريدان او را نوازش مىنمود . اتفاقا كنيزى داشت از چركس آورده بودند ، بسيار مقبول و صاحب جمال بود ، حامله شد . بعد از وضع حمل سلطان سليم را زائيد « 1 » و سلطان بايزيد به ديدار او شادمان و اميدوار گرديده و خيرات بسيار به درويشان داد . چون هفت سال از سن او گذشت ، سلطان از صغر سن [ او را ] بسيار بد قهر و بد مهابت ديد . چون مار ارقم مدام در حرم آزار و زهر قهر او به اهل حرم مىرسيد ، ازو بسيار آزرده بود و هيچ آثار رحم درو نمىديد روى ازو مىگردانيد . تا روزى دو نفر كنيز مقبول به يك بار به قتل آورده بود و سلطان بايزيد خاطر هر دو را بسيار مىخواست . از استماع اين معنى بسيار بر خود پيچيد ، فرمود كه او را پنجاه تازيانه زدند . آخر همشيرهء سلطان التماس كرده او را بيرون برد و سلطان به بارگاه آمده بسيار دلگير بود . وزير اعظم از آزردگى سلطان احوال پرسيد . سلطان شكوهء سلطان سليم نمود ، گفت من مىدانم كه آن حرامزاده چه دلى دارد كه هيچ رحمى خداى تعالى در او خلق نكرده و هر مرتبه كه او را مىبينم بدنم مىلرزد . گويا قاتل من است .
وزير اعظم هر چند خواست كينهء او را از دل سلطان بيرون كند بس كه آزرده بود بر سر شفقت نيامد . و چون ده سال شد ، روزى منجمان در خدمت سلطان بودند .
سلطان خواست كه احوال خود را ببيند و ميانهء خويش را با فرزند خود امتحان كند كه پسر از او آزارى مىرساند اما عاقبت چون شود . با منجم گفت كه ببينيد كه
هامش
( 1 ) - سلطان سليم در سال 875 به دنيا آمده است .