محمد خان آمده گفت نظرى به من بكنيد كه در نظرها هيچ اعتبارى ندارم . اما خداى ما بزرگ است ، مىخواهم كه بنده را مرخص كنيد كه من « 1 » كور شاهرخ رفته با او جنگ كرده باشم كه بنده نيز كور شاهرخ نام دارم و هر دو كور شاهرخ با يكديگر جنگ كنيم اميدوارم كه خداى تعالى مرا فيروز گرداند .
محمد خان گفتهء او را به فال خوب دانسته گفت كه ان شاء اللّه تعالى اوجاق شاه مردان تو را مدد خواهد كرد . پس كور شاهرخ استجلو به ميدان آمده سر راه بر كور شاهرخ ذوالقدر گرفته . كور شاهرخ ، مرد كور يك چشم مثل خود را ديد با وضع بسيار كثيف « 2 » كه مىخواهد با او نبرد آورد . گفت اى مرد مسخره تو را با ميدان جنگ چه كار است ؟ او در جواب گفت كه مگر تو كيستى ؟ گفت من كور شاهرخ پسر علاء الدولهام . او در جواب گفت من شاهرخ استجلوام . بعد از گفتگوى بسيار كار به مجادله انجاميد . كور شاهرخ استجلو دست انداخته كمربند او را گرفته و يا على گفته از خانهء زين در ربوده چنان بر زمين زده كه تمام استخوانهاى او خورد شده بر روى سينهء [ 151 ] او نشسته بود ، خواست كه سر او را از قلعهء بدن جدا سازد ، عجز و زارى بسيار كرده ، دست او را بسته در جلو انداخته .
پس سپاه ذوالقدر با همديگر گفتند مگذاريد ! ريش سفيدان گفتند كه صبر كنيد كه اگر از جاى درآمده هجومآور شويد ، قزلباش او را پاره خواهند كرد .
پس كور شاهرخ را به خدمت خان آورده ، محمد خان ملاحظهء جنگ ايشان مى - نمود كه او را به چه قسم گرفته بود تحسين او نمود ، فرمود كه من بعد او را شاهرخ - سلطان بگويند و يك دست خلعت و خيمه و سراپرده با يراق مجلس شفقت فرموده [ كور شاهرخ استجلو گفت ] كور شاهرخ را با اسباب نيز به من شفقت فرمائيد .
خان به او بخشيد .
اما چون شاهرخ را به پاى علم محمد خان آوردند ، سپاه ذوالقدر جمعيت
هامش
( 1 ) - اصل : به من .
( 2 ) - اصل : كسيف .