براى علاء الدوله خبر بردند و سپاه قزلباش از عقب ايشان رفته و بسيارى از ايشان را به قتل رسانيده مراجعت كردند .
و اما محمد خان و سپاه ظفر اثر تمامى اموال سپاه ذوالقدر را تاخت و تاراج نموده با فتح و فيروزى به پاى قلعهء قراحميد آمده نزول كردند .
چون محمدى سلطان ناپاك معاملهء جنگ را چنين مشاهده نمود ، ارادهء فرار چنين « 1 » با خود اختيار داد و مردم قلعه خبردار گرديده با هم گفتند كه [ اگر ] اين مرد تركمان فرار نمايد ، محمد خان تمامى ماها را به قتل خواهد آورد بايد قزلباش « 2 » را ممنون خود ساخته دروازهء قلعه را گشوده ايشان را داخل قلعه نمود .
اما ارباب و اهالى و كدخدايان عريضه نوشته به يك نفر داده او را از برج قلعه به زير انداخته به خدمت محمد خان فرستادند . قاصد آمده عريضه را داده چون ملاحظه نمود ، فرمود كه اگر اين كار را نمىكردند همه را به قتل مىآوردم و به قاصد فرمود كه از براى ايشان خبر برده بگو كه امشب سپاه در كمين خواهند بود ، ايشان در قلعه را بگشايند .
قاصد عرض نمود كه بنده نمىتوانم رفت و ايشان دروازهء قلعه را خواهند گشود و بنده را از جهت همين مطلب فرستادهاند . محمد خان مقرر نمود كه جمعى قزلباش امشب در كمين بوده باشند . پس نصفى از شب گذشته بود كه مردم قلعه ، سپاه تركمان [ را ] كه در خانههاى ايشان بودند ، تمامى در خواب گرفته دست بسته و به خانهء محمدى سلطان ريخته او را نيز گرفته بستند و ايشان را برداشته در قلعه را گشوده روانهء خدمت محمد خان گرديدند . و مردم قلعه چون محمدى سلطان را به خدمت خان آورده بازداشتند ، خود دانست كه خطائى كرده و اميدوارى نداشت .
پس محمد خان فرمود كه اى نامرد مردود ، اين چه كار بود كه كردى و از اجاق شيخ صفى برگرديدى و حال چه خواهى كردن ؟
هامش
( 1 ) - ظ : جستن .
( 2 ) - اصل : يا قزلباش .