تو را ملازم خود نموده بلند مرتبه گرداند و شايد كه من هم درين عالم فراغتى كرده باشم . پس از سپاه در عقب مانده و از راه غير تعارف عنان مركب برگردانيده به جانب قراحميد روانه شد . چون وارد اردوى قزلباش گرديد به يك مرد گفت كه مرا با خان حرفى است كه بايد در خلوت به خدمت او عرض كنم .
آن مرد قزلباش به خدمت خان آمده عرض نمود كه يك مرد كردى از گرد راه رسيده و اين چنين سخنى مىگويد .
[ خان ] او را طلبيده و مجلس را خلوت نموده ، آن كرد به خدمت آمده عرض نمود كه طرفه مذهبى داريد و از نيكى مذهب شماست كه آقاى شما بر دل من انداخته است كه از اسكندر خان برگشته و آمده و از براى شما خبر آوردهام .
خان فرمود كه چه خبر داريد ؟
گفت كه آنچنان بدان و آگاه باش كه من يكى از نوكران اسكندر خانم و حكايت من چنانست كه به شما عرض نمودهام . به هر حال اسكندر خان با هفت هزار كس امشب شبيخون بر سپاه شما خواهند آورد و مرا حيف آمد كه مثل شما جوانان در دست دشمن هلاك شويد .
پس محمد خان فرمود كه آن مرد را نگاه دارند و چون شب شد محمد خان فرمود كه سپاه قزلباش از خيمههاى خود بيرون رفته رو به صحرا نهادند .
پس اسكندر خان با سپاه گران آمده در ميان اردوى قزلباش ريختند هر چند تفحص كرده كسى را نديده ، اسكندر خان گفت كه البته سپاه قزلباش از آمدن ما خبر يافته فرار نمودهاند . اسكندر خان به خيمهء محمد خان آمده نزول اجلال نمود . سپاه كرد به خاطر جمع به خيمههاى قزلباش ريخته آن چه به نظر ايشان درآمده غارت نمودند و به اسبهاى خود بار نموده ارادهء رفتن داشتند كه [ از ] چهار طرف صداى كرناى قزلباش به گوش اسكندر خان رسيده سراسيمه از خيمه بيرون آمده [ 141 ] كه صداى شمشير از چهار طرف به گوش رسيده ديگر ماندن
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢١٥