قراحميد گرديد . چون به پاى قلعه رسيد نزول نمودند . پس فرمود كه نامهاى به اين مضمون به محمدى سلطان نوشت كه :
مگر تو از غضب نواب كامياب نمىترسيد كه اين عمل نيز پيش گرفتهايد و برادرت به عرض رسانيده بود كه تو از صدق اين اوجاق بهرهاى ندارى ، نواب - كامياب قبول نكرده ايالت به تو شفقت كرد . زنهار كه ازين خيال باطل برگرديد كه هنوز اين سخن به سمع مبارك نواب كامياب نرسيده و اگر برسد به طريقى هموار مىتوانم كرد كه ولى نعمت عالميان با شما توجه داشته باشد .
چون نامه به محمدى سلطان رسيده مطالعه نمود ، در جواب نوشتند كه : عجب از شعور شما آن خان والاتبار . هر گاه مدت مديد و عهدى بعيد باشد كه پدران ما ابا عن جد « 1 » اطاعت و بندگى و نوكرى اوجاق حسن پادشاه كرده باشند ، امروز ما همه را فراموش كرده با دشمنان « 2 » ايشان اطاعت كنيم با وجود كه اين كار هم بكنيم كه مذهب خود را تغيير داده از اصحاب كبار رسول خدا برگرديم و ايشان را رفض كنيم ، اين شيوه ما را خوش نمىآيد . و ديگر اين كه ملك علاء الدوله به شما نخواهد گذاشت كه شما در اين جا حاكم بوده باشيد تا شيخ اغلى خود را به شما برساند ، او شماها را به عدم رسانيده است . اگر شما مرد مردانهايد تا بيست روز ديگر در پاى قلعه ايستادگى خواهيد كرد .
چون اين خبر به محمد خان رسيد ، بسيار بىدماغ شد ، فرمود كه تا دور قلعه را در ميان گرفته سپاه در قلعهگيرى جد و جهد تمام مىنمودند .
اما چون سلطان سليم اين قسم احوال قزلباش را ملاحظه نموده ، توهم كرد كه هر گاه علاء الدوله در ميان برداشته شود و ايشان روم را هم متصرف خواهند - شد . نامه به عثمان پاشا نوشت كه تو نيز با دوازده هزار كس بر سر احمد سلطان قاجار رفته شايد او را از ميان برداشته شكستى در لشكر قزلباش افتد . و آن خبر
هامش
( 1 ) - اصل : آبا و عنجد .
( 2 ) - اصل : دوشمنان .