صحراى نرگس زاران سرحد برود كه از جانب ديار بكر خبرى آمد كه ديگر باره پسران علاء الدولهء ذوالقدر با سى هزار كس بر سر قراحميد آمدهاند .
خان گفت اگر چه محمود بيگ عم ما ، در قلعه است ، اما معلوم نيست كه با ايشان تواند سر [ و ] كله بزند ، همان ساعت سوار شده راه قراحميد را پيش گرفت و روانه شد ، كه از آن طرف قراخان برادر خان تنها بيرون مىآمد و دستبردها مىنمود ، كه روز بيستم بود كه خان آمده در برابر سپاه قزلباش و ذوالقدر فرود آمده .
چون محمدى سلطان ديد كه تا آمدن سپاه علاء الدوله كار بر او تنگ شده ، پس فرمود كه نامهاى نوشتند به اسكندر خان كرد محمودى ، كه سپاه قزلباش دور قلعهء قراحميد را گرفته و كار بر من تنگ شده است . هر گاه ايشان قراحميد را بگيرند ، تو را نيز به حال خود نخواهند گذاشت . [ 140 ] لشكر برداشته روانهء اين صوب شويد « 1 » كه شبيخون بر لشكر سپاه قزلباش زده ما نيز از قلعه بيرون آمده شايد بتوانيم كه ايشان را علاج كرد . و بعد از آن كه ايشان را از پيش برداريم ، غنيمت بسيار را از خيمه و خرگاه رنگين و اسبهاى به دو شامى و استر و شتر و غلامان گرجى همه مرصعپوش به دست سپاه شما آمده بلند آوازه خواهيد شد .
و چون اسكندر خان اين خبر شنيد و مال مفت چنين و كمى قدر سپاه قزلباش در پاى قلعهء قراحميد شنيد ، طمع او به حركت آمده هفت هزار كس از سپاه كرد - محمودى برداشته روانه قراحميد گرديد .
اما مردى كردى [ را ] حضرت امير المؤمنين عليه السلام بر دلش انداخته خيال نموده گفت كه بايد به خدمت بيگلربيگى ديار بكر كه در پاى [ قلعهء ] قراحميد نشسته رفتن . و او را از آمدن سپاه اسكندر خان كرد محمودى خبردار نمود كه او
هامش
( 1 ) - اصل : صوب است .