تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
بدوى سوار ، يكه و تنها روى به فرار گذ [ ا ] شته مىرود . با خود گفت البته كه سردار سپاه قزلباش اين مرد خواهد بود . پس مركب برانگيخته خود را به او رسانيده نيزه بر كمر زنجير حسين بيگ بند كرده آن مرد پير صوفى را از اسب در غلطانيده خواست كه از اسب درآمده سر او را از بدن جدا سازد . قضا را حسين - بيگ را نوكرى بوده فولاد بيگ نام ؛ از دور ديد كه او را از اسب انداخته‌اند [ 135 ] خود را به زودى بر سر حسين بيگ رسانيده او را باز سوار نموده گفت كه شما برويد كه من سر راه را بر او مىبندم ، اگر كشته شوم شما و ولى نعمت عالميان سلامت باشيد . سارو اصلان ديد كه آن مرد پير را يكى از جوانان قزلباش آمده سوار « 1 » كرده روانه نمود . سارو اصلان گفت اى جوان مگر اين مرد پير پدر تو بود ؟ فولاد بيگ گفت كه اين للهء ولى نعمت عالميان است . سارو اصلان چون نام حسين بيگ لله را شنيده ، مركب جهانيده گفت كه اين مرد قزلباش به چه كار خواهد آمد بايد علاج حسين بيگ را كرده و از عقب لله روانه شد كه فولاد بيگ تيرى بر اسب او زده كه اسب او را از پاى درآورده و سارو اصلان پياده مانده ، فولاد بيگ پيش آمده كه او را از پاى درآورد كه جماعت ذوالقدر دور او را گرفته اسب ديگر آورده او را سوار كردند . او گفت كه صيد مرا از دست من گريزانيده‌اى حال تو را به جزاى خود خواهم رسانيد . پس فولاد بيگ ديد كه دو سه نفر از جماعت ذوالقدر بنا بر خاطر سارو اصلان پياده شد [ ه ] و ايستاده‌اند . پس خود را رسانيده بر ماديان عربى و سوار شده و دو سه نفر را از پاى درآورده از پيش بدر رفت . پس سارو اصلان انگشت به دندان گزيده گفت كه قزلباش طرفه جماعتى بوده‌اند ! پس مراجعت كرده به ميان اردوى قزلباش آمده در سراپردهء حسين -
هامش
( 1 ) - اصل : او را سوار .
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 207 | مؤلف مجهول / اصغر منتظر صاحب