چون خبر آمدن علاء الدوله به اردوى معلى رسيد ، نواب كامياب فرمود كه طبل جنگ به نوازش درآورند . اما هر دو سپاه به كار جنگ مشغول گشته چون نصفى از شب گذشته بود كه نواب كامياب به حسين بيگ لله فرمود كه اى لله ، امشب مىخواهم كه در ميان اردوى قزلباش سير كنم . پس نواب خاقانى با حسين بيگ لله متوجه اردوى بازار گرديدند . بر در هر خيمه كه مىرسيدند مىديدند كه جوانان به عيش [ و ] عشرت مشغول بوده و مردم پر اسباب جنگ مهيا مىكردند و هر چند نواب كامياب در انتظار بود كه شايد كسى « 1 » چيزى احتياج داشته باشد و با همديگر سخنى بگويند ، نشنيد . شكر بسيار فرمود كه الحمد للّه كه هيچ يك احتياجى به چيزى ندارند و در مراجعت ديد كه در يك خيمه بانگ هياهوى بلند مىشود ، و نواب كامياب با حسين بيگ لله متوجه آن صدا شده ديدند كه چند نفر كه نواب - اشرف ايشان را به منصبى سرافراز نموده بود با هم نشسته شراب مىخورند . نواب - كامياب در غضب شده گفت كه اى لله ، يعنى در اردوى من شراب مىباشد ؟
لله گفت كه جاهلان قزلباشاند ، چون فردا روز جنگ است يك شب را غنيمت دانسته دلى را خوش مىكنند .
پس نواب اشرف به تماشاى آن مجلس ايستاده كه ناگاه يك سلطانى روى به اهل مجلس كرده گفت فردا مىخواهم كه خود را به پاى علم علاء الدوله رسانيده او را زنده گرفته برداشته به خدمت نواب اشرف بياورم . ديگرى گفت كه نواب اشرف را احتياجى به تو نيست خود به دولت شمشير حضرت صاحب الامر عليه السلام كشيده خصم را امان نخواهد داد ، بر فرق دشمن « 2 » مىزند تا روى نافش مىشكافد و اگر زنده خواهد ، گرفته مىآورد . و ديگرى گفت كه شمشير را ما مىزنيم و نام پادشاه بلند است ! ديگران بانگ بر وى زدند كه اى ناصوفى كفر چرا مىگوئى شمشير ما چه قوت دارد ، تيغ تيغ آن كامياب است كه مثل ذوالفقار مىبرد و ذره در
هامش
( 1 ) - اصل : كسى را .
( 2 ) - اصل : دوشمن .