گرديد . چون چشمش بر نواب كامياب افتاده صورت شيرى را ملاحظه نمود . همان دم به سجده افتاده . و در برابر صندلى گذاشته بودند ، بر آن قرار گرفته بعد از ساعتى كه به حال آمده نامه را داده چون خوانده شد ، نواب كامياب فرمودند كه دعاى ما را به پدرت برسان و بگوى كه دولت از اولاد حسن پادشاه قطع شده به دخترزادهء او انتقال يافت و نكبت به ايشان رسيده و هر كس به ايشان نزديكى مىكند ، با او نيز سرايت مىكند و ما از جانب ايزد تعالى و ائمهء هدى خروج كردهايم كه جهان را از اهل ظلم پاك سازيم . اگر سلطان مراد زبان به كلمهء « لا إله الا اللّه عليا ولى اللّه » گويا مىسازد ، او را در دين و دولت شريك خود ساخته ، هر ولايتى كه تصرف نمودهام با او « 1 » دو حصه مىنمايم و اگر تو كه علاء الدولهاى ، درين دولت نصيب داشته باشيد ، در امان حق تعالى بوده و همان الكاء موروثى را و آن چه خود گرفتهاى خواهى داشت و ما را با تو هيچ كارى نيست ، و الا نكبت اولاد حسن پادشاه به تو نيز خواهد رسيد .
چون سارو اصلان اين سخنان شنيده بند از بند او به لرزيدن در آمده و نفس در قفس پيچيده هيچ جواب [ 131 ] نتوانست گفتن . پس از خدمت نواب اشرف مرخص گرديده روانه شد . چون به خدمت علاء الدوله آمده ، ازو پرسيد كه چه كرديد و از شيخ اغلى چه جواب شنيديد ؟ او گفت كه اى پدر طرفه حالى بر من گذشت و عجب دلاورى را مشاهده كردم كه اگر با اين جوان مدارا كنيد بهتر خواهد بود كه من طرفه اقبالى ازو ديدهام . آن چه ديده بود گفت .
علاء الدوله گفت اى پسر مگر از شيخ اغلى ترسيدهاى ، سارو اصلان گفت كه آن چه من ديدهام اگر شما مىديديد نيز مىترسيديد . پس علاء الدوله در غضب شده كوچ فرموده به اردوى سلطان مراد ملحق گرديد در همان دم فرمود كه طبل جنگ بنوازند .
هامش
( 1 ) - اصل : با تو .