و پابوس مشرف گشته نواب اشرف فرمودند كه اين قسم مردم را چه كشتن دارد ! امير خان عرض نمود كه آن بدبخت خاين اين اوجاق بوده به جزاى خود رسيد .
پس مقرر فرمودند كه حكومت قلعهء قايتمز [ را ] به يكى از پسرهاى تو شفقت كردهايم . امير خان عرض نمود كه هر گاه ولى نعمت [ از ] جماعت تركمان كسى را درين سر حد نگذارد بهتر خواهد بود ، سبب آن كه ايشان [ 128 ] خود - سر خود بر آمده « 1 » اند و مبادا كه ازين جاهلان حركتى سر زند كه باعث خجالت اين كمترين گردد .
پس مقرر شد كه رقمى به اولاد امير خان شفقت فرموده كه كسى را تسلطى به ايشان نباشد . پس امير خان پابوس نموده يكى از ولدان خود را به آن قلعه فرستاده « 2 » و مقدمات آن سر حد انجام يافته نواب گيتى ستان از آن مكان متوجه ديار بكر شده كوچ فرمودند .
ذكر توجه نمودن رايات جاه و جلال به جانب ولايت ديار بكر و جنگ كردن نواب كامياب با علاء الدولهء ذو القدر و سوانحى كه در آن ولا به منصهء ظهور پيوست « 3 »
اما چون سلطان مراد از بند نواب كامياب فرار نموده خود را به نزد علاء الدولهء ذو القدر رسانيده ، چون خبر او به علاء الدوله رسيد ، فرمود كه ولدان او و سرداران ذو القدر او را استقبال نمايند . پس سلطان مراد را استقبال نموده داخل بدرگاه « 4 » گرديدند و چشم سلطان مراد در آن بارگاه به مردى پير افتاد كه قدى چون منار و تاج كنگره دارى بر سر و بر فراز تخت زرين قرار گرفته . سلطان -
هامش
( 1 ) - ( بار ) .
( 2 ) - اصل : نيز فرستاد .
( 3 ) - مربوط به سال 913 است . ( ر ك : چند مقالهء تاريخى . ص 9 ) .
( 4 ) - ظ : بارگاه .