ستان به دوش كشيده بندگى نمايند . اى بىسعادت تو را به خدمت او آمدن عار مىآيد !
قايتمز بيگ گفت بلى . از بس كه خوبى اين سلسله به اولاد حسن پادشاه رسيده است ، شما تعريف او بكنيد و ايشان اولاد حسن پادشاه و تمام تركمان را دربدر انداختهاند . ديگر چه خوبى از ايشان به ما رسيده است !
اين سخنان بر طبع امير خان گران آمده گفت كه مىترسم كه نواب اشرف از من بىدماغ شود و اگر نه تو را دو نيم مىكردم . درين وقت دورمش خان رسيده از روى مهربانى مركب پيش تاخته كه در ميان تواضع واقع شود كه آن نامرد متوجه او نگرديده دورمش خان را بد آمده سر مركب را برگردانيد ، ديگر متوجه او نشدند . بيرام خان نيز رسيده مركب را به جانب قايتمز بيگ راند ، گفت كه اينها خوبى ندارد و نواب اشرف با شما نهايت شفقتها دارد . او به جانب بيرام خان تند شده گفت كه پادشاهى را از ما گرفته و اولاد حسن پادشاه را از روى زمين بر - انداخته و چهها كه نكرده و دود از دودمان ما برآورده . پس بيرام خان هم دلگير شده خود را به دورمش خان رسانيده و گفت كه حق با امير خان است اين مرد ديوانه است .
چون امير خان اين حرفها را از قايتمز شنيده ، ديگر او را تاب نمانده دست به قبضهء شمشير كرده و مركب از جاى برانگيخته تا دورمش خان خواست او را مانع شود كه امير خان همچنان شمشيرى بر فرق قايتمز نواخته كه تا حقهء ناف او بر هم شكافته از اسب در غلطيده و بيرام خان گفت كه دست مريزاد « 1 » . پس حكايت بيرام خان بر هم خورده بيرام خان پيشتر به خدمت نواب اشرف آمده آنچه گذشته به عز عرض رسانيده و نواب كامياب يك دست خلعت پادشاهانه با يك سر اسب مع زين و جلو مرصع به جهت امير خان فرستاده امير خان خلعت پوشيده به خدمت
هامش
( 1 ) - اصل : مريضاد .