در عرض دوازده روز از دار السلطنت اصفهان داخل تبريز شد . و در وقتى كه شاهزاده هزار كس از مردم آنجا و قزلباش [ را ] سان ديده ارادهء جنگ صارم خان داشته ، كه خبر رسيد كه صارم خان به صوفيان كندى رسيده . پس سلطان ابراهيم ميرزا فرمودند كه چون شهر تبريز حصارى ندارد و اگر داخل شهر شوند ، خرابى بسيار واقع خواهد شد ؛ پس ما را به استقبال ايشان بايد رفت . سارو على بيگ عرض نمود كه امر از شاهزاده است .
پس شاهزاده با سارو على بيگ و سپاه ظفر اثر روانه شدند « 1 » ، چون به سلماس نزول نمودند كه صارم خان كرد نيز با لشكر كرد رسيده و سپاه قزلباش كه دوازده هزار نفر بودند ملاحظه نموده و اما سپاه او كه دو مقابل اين سپاه بودهاند به نظر نيز كم درآورده فرمود كه طبل جنگ زده چون صفوف جدال و قتال آراسته گرديد ، صارم خان را پسرى بود ساروخان نام - مرد قوى هيكلى بود كه در شجاعت مثل نداشت . مركب جهانيده به ميدان آمده مبارز طلبيده .
پس مردى از جماعت تركمان به ميدان آمده سارو خان كرد به يك چوبهء تير آن جوان را از پاى در آورده ديگرى به ميدان آمده با او نيز اين عمل نموده .
القصه آن كرد يزيدى ده نفر از جوانان قزلباش را به قتل رسانيده و ديگر كسى ارادهء ميدان نمىكرد .
چون شاهزاده ديد كه كسى ارادهء ميدان نمىكند ، خود مركب جهانيده كه به ميدان آيد ؛ سارو علىبيگ نيز التماس و الحاح بسيار نموده كه بنده را مرخص كنيد كه شاهزاده قبول نفرموده و او در سخن بود كه شاهزاده مهميز خارا شكاف بر مركب آشنا نموده خود را به ميدان رسانيده و چون چشم ساروخان كرد بر جمال شاهزاده افتاد ، عجايب زيبا جوانى را ديده گفت كه اى جوان مگر در ميان قزلباش ، ديگر كسى نبوده كه به ميدان آمدهاى ؟ بيا تا تو را به نزد پدر خود
هامش
( 1 ) - اصل : نموده .