قبيلان « 1 » بيگ پسرش گفت اى پدر ، به ارواح معاويه « 2 » تو را قسم مىدهم كه بگذاريد كه من به ميدان رفته قاتل برادر خود را به قتل رسانم و او از واهمه به ميدان تو نخواهد آمد .
صارم خان گفت اى پسر طرفه قسمى به من دادى ، تو را مرخص كردم . پس قبيلان « 3 » بيگ به ميدان آمده نعرهاى بركشيد و گفت كجاست برادر شيخ اغلى كه بيايد به ميدان . پس شاهزاده مركب از جاى برانگيخته خود را به قبيلان بيگ رسانيده و بعد از گفتگوها ، كار به مجادله انجاميده ، قبيلان بيگ شمشير كشيده روى به شاهزاده گذاشته و آن شير بيشهء شجاعت سپر بر سر كشيده كه قبيلان بيگ شمشير بلند كرده كه شاهزاده آن چنان طپوز بر بند دست او زده كه پنجهء دست او با دستهء شمشير خورد [ و ] در هم شكست . قبيلان خواست كه عنان برگرداند كه طپوز « 4 » ديگر بر شانهاش « 5 » نواخت كه خورد كرده و قبيلان بىهوش شده از مركب درغلطيد . شاهزاده مركب بر سر او جهانيد كه تمام استخوان او [ را ] در زير سم مركب خورد گردانيده .
پس صارم خان مركب جهانيده و سر راه بر شاهزاده گرفته و سارو على بيگ نيز خود را رسانيده صارم گفت كه اى جوان ، دو پسر مرا به قتل آوردى كه يك تار موى ايشان صد برابر تو بود . شاهزاده فرمود كه جهنّم انتظار شما مىكشد كه به اتفاق داخل شويد . پس صارم خان را ديگر تاب نمانده دست به قربان كرد ؛ كمان عاج قبضهء طيار گوشه درآورده و تير خدنگ در پيوست و سينهء شاهزاده را نشانه ساخته شست كند ، كه آن حضرت از روى زين خود را به زمين انداخته و تير او بر خاك افتاده و باز بر روى زين بر تن قرار گرفت .
پس صارم خان پشت دست را گزيده تير ديگر به چلّهء كمان پيوست و چون
هامش
( 1 ) - ظ : قبلان .
( 2 ) - اصل : معويه .
( 3 ) - قبيله .
( 4 ) - اصل : تاپوز .
( 5 ) - اصل : برشانش .